اندیشه‌هایی انتقادی درباره مصطفی شعاعیان

لنین در دادگاه پراودا

سام محمودی سرابی/sampuraziz@gmail.com  

طبعا تاکنون آثار بسیاری پیرامون نقد آرای لنین از سوی منتقدان غربی نظیر کارل کائوتسکی،آنتونیو گرامشی، گئورگی پلخانف، رزا لوکزامبورگ، میلوان جیلاس و تا همین اواخر آلن بدیو منتشر شده است و شاید (اگر انتقادات کسانی چون انور خامهای، عنایتالله رضا و محمد پروین گنابادی را ازجمله نقدهای اثرگذار در حوزه مارکسیسم انتقادی ارزیابی شود) بتوان گفت که نقد لنینیسم در ایران وجود داشته است اما بهجرات می‌توان مدعی شد که تا پیش از مصطفی شعاعیان پژوهش بایستهای توسط اندیشهورزان چپ ایران پیرامون نقد آموزههای لنینیستی از منظر چپ انتقادی[1] صورت نگرفته بود تا اینکه سرانجام او با ایجاد تشکیک در نظریه انقلاب سوسیالیستی لنین، سرنوشت محتوم پیروی از آن، بدون درنظر داشتن دموکراسی سوسیالیستی را شکست ارزیابی میکند و چنانکه در ادامه شاهد خواهیم بود، بر اساس روش پژوهش رفتارگرایانه[2]، آرای لنین را در عرصه تاریخ کنشهایِ سیاسیِ این نظریه، به محک آزمون گذاشته، امکانهای ناکارآمدی این پارادایم را متذکر میشود. مصطفی شعاعیان تسلط بسیاری از لحاظ تئوریک به‌موضوع مورد نقدش داشت. او بدون اطلاع از سیر تحولات متفکران اروپایی و تنها با مطالعه منابع اندک موجود بدون دانستن زبانی غیر از فارسی و تنها با دسترسی به منابع دست‌چندم به مجموعه آرای مشابه متفکران منتقد لنینیسم در اروپا (موسوم به چپ نقاد) رسیده بود. این نکته در سرسخن سرویراستار نشر مزدک بر کتاب انقلاب شعاعیان مورد اشاره قرار گرفته است. نکته مهم دیگری که لازم به‌ذکر است اینکه اساسا درمیان چپ ایرانی آثار تئوریک چندانی پیرامون مسئله انقلاب کمونیستی به‌چشم نمی‌خورد و عمدتا اندک آثار موجود با محوریت انقلاب تنها به شرایط و استراتژیهای مبارزه و تاکتیکهای انقلابی و درکل ایجاد تحولی بنیادین در زیرساختها و روبناهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... می‌پردازد اما شعاعیان تنها کسی‌است که به‌شیوه‌ای علمی و تئوریک تفاوت میان شرایط انقلابی و شرایط پس از وقوع هر انقلاب را درنظر می‌گیرد. او به‌درستی دریافته بود که تحولات انقلابی تنها دریک محدوده زمانی به‌وقوع می‌پیوندند و پایدار نیستند از این حیث «اگر تحولات ناشی از انقلاب نتواند به‌دگرگونی‌های عمیق درباور جامعه انقلابی منجر شود پس از دورهای هریک از آحاد جامعه به‌خاستگاه طبقاتی و اجتماعی خود برمی‌گردند.» وی با نگاهی کلان‌نگر بیش‌از هرچیز نگران شرایط پس از انقلاب است آنگاه که شور وشعار فرو مینشیند و جامعه درپس انقلاب نیازمند حیات و زندگی است؛ باید ازپس خواسته‌های عمومی برآمد وگرنه انقلاب به آنارشسم دگردیسه می‌شود. بخش عمدهای از آثار شعاعیان به نقد لنینیسم و تبعات پیروی اردوگاه چپ ایرانی از مدل کمونیسم ارتدکس روسی اختصاص دارد. وی در بخش عمدهای آثارش صراحتا لنینیسم را انحراف از اندیشه مارکس دانسته و حتی انقلاب اکتبر1917 را نه یک انقلاب "خودبهخودی" بلکه "کودتایی نظامی- سیاسی" ارزیابی میکند. بیش از اینها آنچه که آرای شعاعیان را جالبتوجه میکند ایناست که وی بهعنوان یک متفکر ایرانی تنها کسی بود که دربرابر آرایی ایستاد و به نظریهپردازی منتقدانه پرداخت که در عصرش بهشدت و حتی بهشکلی آیینوار مورد پرستش قرار میگرفت. از این حیث شعاعیان درنوشتار پیشرو بهمثابه یک متفکر منتقد مورد بازخوانی و بازاندیشی قرار میگیرد

وی زمانی به مخالفت با آرا و اندیشههای لنین برخواست که حتی صورت مسئلهای که طرح کردهبود برای دیگر مبارزان همعصرش (چه قائلین به مبازره حزبی و چه چریکهایی که به مشی مسلحانه باور داشتند)قابل درک نبود. البته این امر به صرف مخالفت او با حوزههای مسلط چپ معاصرش اهمیت ندارد چراکه در همان زمان چنانکه پیشتر نیز عنوان شد، بسیاری در مزمت چپ سخن میراندند و تبلیغات رسانههای دولتی، نظریهپردازان حاکمیت، مذهبیون، اندیشهورزان سرمایهداری، ناسیونالیستها و... بسیار رسا بود اهمیت شعاعیان از این جهت است که با تلاش او، در فضای فکری و سیاسی آن زمان، چپ از نگاه چپ مورد واکاوی و نقد قرار میگیرد. درواقع موضوع این است که شعاعیان، درعین سمپاتی به اندیشه مارکسیسم، دست به نقدِ رویکردهای عینی و ملموس وارثان این اندیشه زد و چنانکه از فحوای کلام و نوشتارهای سیاسی او بر میآید نقد اصلی او در وهله اول اغلب متوجه قرائتی است که لنین از مارکسیسم داشت و در ادامه سرسپردگی چپ ایرانی به این قرائت را مورد انتقاد قرار میدهد[3].

یکی از وجوه ممیزه این متفکر نقاد ایرانی رویکرد نقادانه او به اندیشه و کنش انقلابی لنین و درعین حال برداشتهایی گاه کاملا متفاوت از مفهوم انقلاب در نظر مارکس است. شعاعیان چریک و متفکر معاصر چپ در دورهای به نقد اندیشههای لنین میپردازد که او در میان چپ آیینی بدل به بت و خدایگانی بیبدیل شده است. او در نقد خود بهشکلی نظاممند درضمن نگارش مهمترین اثرش یعنی «انقلاب»[4] فهم لنین از اندیشه انقلابی مارکس را بهچالش میکشد.

او درکتاب انقلاب و مجموعه نوشتارهایش تئوری‌ای را سامان می‌دهد که به باور خودش بخش عمدهای از مختصات انقلاب، جامعه انقلابی و حیات اجتماعی پس از انقلاب درآن به‌تصویر کشیده شده است. با اینکه آثار مصطفی شعاعیان در داخل کشور در محیط بسیار محدودی قرائت می شد، تاثیر او بر تاریخ ایران در آینده به مراتب بیش از آن است که مخالفان او حاضرند اعتراف کنند. شگفت نیست که، با اینکه در خارج از کشور آثار او توسط انتشارات مزدک در هزار نسخه منتشر و خریداری می شد، اکثریت قریب به اتفاق جزم اندیشان همچنان در پوسته های سنگین خود باقی ماندند و کمتر کسی به نگرش نقادانه او روی می آورد.

باری آنچه درپی می‌آید سه نکته کلیدی دریافته شده در لابلای آثار و اندیشه‌های شعاعیان درطی چندسال خوانش بی‌وقفه آثار اوست که راقم درک کرده‌است.

      

1-    در نقد تحزب توده‌ایستی

مصطفی شعاعیان در تمامی آثارش، تحزب مبتنی بر سازش با ضدانقلاب را بدان‌گونه که حزب توده پیش گرفته بود تعیّن لنینیسم می‌دانست و براین باور بود که تحزب مدنظر لنین و لنینیست‌هایی چون سران حزب توده، سرشت و سرنوشتی جز سازش با ضدانقلاب نخواهد داشت. او در نقدهایی که به مشی ضدانقلابی حزب توده وارد کرده، بر این باور خویش انگشت تاکید می‌گذار  د که اساساً تحزب مورد نظر حزب توده، گرته‌ای برداشته از تئوری «حزب و پیشتاز» لنین است. همچنین دانسته است که این تئوری از همان مغزی تراوش کرده که پس از انقلاب به‌یکباره دست از انقلاب شسته با ضدانقلاب دست به یک کاسه می‌برد و آن کنش را ذیل اندیشه یکپارچه ضدانقلابیِ «تز همزیستی مسالمت‌آمیز» تئوریزه می‌کند تا بعدها پیروان ایرانی‌اش با انقلاب همان کنند که خدایگانشان در روسیه کرد!

باری، شاید بتوان دلیل اصلی عدم گرایش شعاعیان به حزب توده و نقدهای یکپارچه آتشینش به روش و کنش سران حزب توده را در این نکته یافت که اساساً تحزب توده‌ایستی گرته‌ای است از تحزب لنینیستی، تحزبی سراسر آغشته با همزیستی مسالمت‌آمیز با ضد انقلاب. بنابراین حزب توده هیچگاه نخواهد توانست حزب و سازمانی انقلابی درمواجهه با ضدانقلاب باشد. پس باید یکپارچه مفهوم تحزب را تغییر داد یا سازمانِ انقلابیِ دیگری پایه گذاشت؛ سازمانی دموکراتیک که ‌بتواند جادهء انقلاب را صاف کرده، توده را نجات دهد. و این خواست، کنشی انقلابی می‌خواهد،نه همزیستی مسالمت‌آمیز! آلترناتیو شعاعیان این است: جبهه‌ای متشکل از همه گروه‌های انقلابی، اعم از کمونیست و غیر کمونیست! پس «جبهه دموکراتیک خلق» را پایه می‌گذارد تا به این خواست جامه‌ء عمل بپوشاند.

اما پرسش اصلی این است که این کنش جبهه‌ای، خود، یکپارچه کنشی لنینیستی به‌شمار نمی‌آید؟ به‌یاد آوردن همپیمانان انقلاب اکتبر کار دشواری نیست: لنین نیز در دوره ابتدایی مبارزاتش برعلیه تزار، همچون مارکسیست‌های ارتدوکس همعصراش، بر آن بود که فرآیند گسترش صنعت، تحت اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی نظام سرمایه‌داری، اساس واقعی وقوع انقلاب و سوسیالیسم خواهد بود،اما در وضعیت خاص نظام اجتماعی روسیه، که زمینه‌ای مهیا برای تحقق انقلاب نداشت، تغییر عقیده داد و از حذف مرحله سرمایه‌داری در روسیه و گذار بلاواسطه از فئودالیسم به سوسیالیسم و استفاده از دهقانان به‌جای کارگران به‌عنوان طبقه‌ای انقلابی یاد کرد. حرف لنین این بود که در جامعه‌ای همچون روسیه که بورژوازی چندان پیشرفتی نداشت ه، اما طبقه کارگر رو به‌رشدی وجود داشت، می‌توانست از هم‌پیمانانی (همچون دهقانان) استفاده کرد. آیا این رویکرد را نباید در آن بازهِ زمانی، مورد مطالعه قرار داد که انقلابِ روسیه نیاز به هم‌پیمانی، از جنس دهقان داشت؟ آیا این انتقاد شعاعیان ناشی از عدم باورمندی او به این اصل نیست که اساسا متن (Text) را تنها در بستر زمانه خود (Context) باید خواند؟

انگلس در نامه‌ای به سوسیالیست‌های ایتالیایی می‌گوید حزبی که زودتر از عصر خود دست به قدرت برد حامل برنامه‌ای خواهد بود که زمان و رشد اجتماعی برای آن آماده است. شعاعیان آن را نخوانده بود، اما هوشمندانه این را دریافته بود!

چنانکه در ادامه خواهیم خواند، اتفاقا او ازجمله معدود پژوهندگان معتقد به اصل خوانش تکست (Text) در کانتست (Context) است. البته، این رویکرد درنظر او تنها مختص تاکتیک‌هاست و نه استراتژی و به تعبیری اصول!

2-   باورمندی به مسئله دیالکتیک ماتریالیسم  تاریخی

شاید بتوان به‌جرأت مدعی شد که درتاریخ روشنفکری این جغرافیا کسی را نمی‌توان سراغ داشت که تا این حد به دیالکتیک تاریخی، حداقل درمورد نوشته‌ها و اندیشه‌هایش باورمند باشد. او که در زندگی عمدتا مخفی خود جز کتاب «نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل»، اثر در ایران منتشر نکرد(و آن‌ هم توسط نیروهای امنیتی-اطلاعاتی ساواک جمع‌آوری شد) به‌هنگام انتشار رسمی آثارش توسط نشر مزدک در فلورانس ایتالیا به کوشش خسروشاکری می‌توانست با به‌روزکردن برخی از عقاید و نظریانش ویا همراه پاکیزه‌گردانیدن آثارش از هرگونه اشتباه تاریخی و سوءتفاهم(جز درمواردی که پای حیثیت فرد  خاصی درمیان باشد) خود را از مضان بسیاری از نقدها و اتهامات برهاند، این کار را نکرده و تنها با افزودن یادداشت و تذکاری در ابتدا یا انتهای آن نوشته ابتدا خود درمقام منتقد، برخی از نظریاتش را «از بن یاوه و...» معرفی کرده آن را به مخاطب گوشزد می‌کند، اما هیچگاه تلاشی درجهت رفع خطاهای تاریخ یا نظری آثار صورت نمی‌دهد. چرا؟

ساده‌انگارانه‌ترین پاسخ به این پرسش شاید این باشد که شعاعیان حوصله بازنویسی آن مقاله یا فصل کتابش را نداشته ، و به همین ‌دلیل، به نوشتن یک تذکار ساده اکتفا می‌کند! اما این موضوع به‌هیچ وجه حداقل درمورد شعاعیان و حجم آثار نوشتاری و وسواس بیش‌از حدش در نوشتن، نمی‌تواند صحیح باشد.

اما حدس قریب به یقین ناظر بر باورمندی او به دیالکتیک تاریخی است، به‌طوری که با استناد به حجم اسناد شخصی باقی‌مانده از وی (نظیر نامه‌های اداری، کارت‌های شناسایی، عکس‌ها و حتی نسخه‌های پزشکی و تشخیص روانکاوان درمورد بیماری افسردگی شدیداش) می‌توان به‌این نتیجه رسید که او، باعلم به این‌که بعدها موضوع پژوهش بسیاری از محققان تاریخ معاصر و [چی؟] علوم سیاسی خواهد بود و این تحقیقات جز با استناد به اسناد و نوشتارهایش غیر ممکن است. و طبعا در هر تحقیق روند سیر اندیشه‌گانی هر روشنفکر و مبارز سیاسی مستلزم خوانش آرای او در مقاطع تاریخی مختلف، و بررسی روند تطور اندیشه‌هایش است، .اولا، هرنظریه و نوشتار را در همان تاریخ نوشتارش قابل مطالعه و خوانش می‌دانست و به قول رولان بارت و نظریه مرگ مؤلف‌اش پس از نوشتن، مؤلف مرده و تنها در متن اثر جریان دارد و پس از وقوع رخداد نوشتن تنها متن است که می‌ماند.

ازسوی دیگر، در باور و عمل شعاعیان تکست (Text) را تنها در کانتست(Context) باید خواند. این نحوه نگرش اساسا در روشنفکری این جغرافیا امری غیرمتعارف و غیر معمول است. به‌طوری که می‌گویند، احمد شاملو چندسال پس از انتشار نخستین مجموعه شعرش (آهنگ‌های فراموش‌شده) سعی می‌کند آن‌را از بازار نشر ایران جمع‌آوری و معدوم کند. یا بنگرید به تعدد ویرایش‌های جدید آثار نظری در این سالها و...

او، نه‌تنها درمورد مطالبی که در مطبوعات(ظاهرا در جهان نو و...) منتشر کرده و بعدها قرار است در کتاب چند نوشته در اروپا منتشر کند، بلکه حتی درمورد یادداشت‌هایی که برای مجاهدین خلق جهت قرائت و خوانده‌شدن در رادیو میهن پرستان در عراق می‌نویسد نیز چنین رویکردی اتخاذ می‌کند.

3-  تضاد سوسیال‌دموکراسی و انقلاب‌کمونیستی

در یک بررسی تاریخی می‌توان به این نتیجه عینی و ملموس رسید که اساسا مارکسیست-لنینیست‌های ایرانی، که به‌شدت تحت تأثیر تجربه انقلاب اکتبر 1917 قرار داشتند، طرفدار ایجاد یک نظام سوسیالیستی برپایه الگوی بین‌الملل سوم کمونیستی (کمینترن) بودند، و با همین نظر ایده نیز نخستین حزب کمونیستی ایران را در سال 1299 مطابق الگوی حزب بلشویک روسیه، تأسیس کردند. در نتیجه، اکثر مارکسیست‌-لنینیست‌های ایرانی با سوسیالیسم مبتنی بر بین‌الملل دوم که از الگوی سوسیال‌دموکراسی اروپای غربی برای سازماندهی طبقه کارگر طرفداری می‌کرد- به‌مخالفت برخواستند و به‌جای آن الگوی انقلاب بلشویکی را، که بر مبنای یک حزب انقلابی حرفه‌ای بنا شده‌بود، را برگزیدند.[5] در این رویکرد، صفت «کمونیست» درمورد همه کسانی به‌کار می‌رود که طرفدار ایجاد یک نظام سوسیالیستی برپایه الگوی بین‌الملل سوم کمونیستی (کمینترن)، و درصورت لزوم با استفاده از وسایل قهرآمیز بودند[6]. طبعاً، در این ساختار تعریف شده، کسانی چون شعاعیان که اساساً قائل به الگوی سوسیال‌دموکراسی است جایگاهی ندارد، و شاید بتوان دلیل اصلی انزوای او را در همین فرضیه جست که اساساً شعاعیان با این تعریف، نه‌تنها یک کمونیست، بلکه یک انقلابی به مفهوم بلشویکی آن نیز به‌شمار نمی‌آید. البته به باور بسیاری از شناسان اندیشه شعاعیان نظیر خسرو شاکری این جمعبندی نمی‌تواند صحیح باشد اما به‌هرحال چنانکه در نخستین جملات پاره سوم عنوان شده این تنها فرضیه‌ای است در رویکرد او به مارکسیسم.

البته این هم از تضادها و پارادوکس‌های چپ ایرانی‌ و در اینجا شعاعیان است که در نظر به دموکراسی معتقد است اما در عمل سیانور زیر زبان دارد و رولور زیر فرنچ و فانوسقه تا مگر با اسلحه شکلی نیم‌بند از دموکراسی بنیان نهد.

 



[1]. critical left

[2]. Behavior logic

[3] . او در آثارش و به‌ویژه در انقلاب و شش نامهسرگشاده به چریکهای فدایی خلق از این سرسپردگی با عنوان «آیه‌پرستی» چپ ایرانی یاد کرده می‌نویسد:« ... من برای پذیرش و ردّ چیزی نیازی به آیه ندارم. هرکس چیزی بگوید که بیانگر روابط درونی واقعیات و روشنگر واقعیات عینی باشد، برای من پذیرفتنی‌است؛ ولو آشکارا ضد آیه‌های هر تنابنده‌ای و ازجمله مارکس باشد.» به نقل از: مصطفی شعاعیان؛ هشت نامه به چریکهای فدایی خلق؛ نقد یک منش فکری، به‌همت خسرو شاکری، چاپ اول 1386، نشر نی، ص14

[4] .این کتاب نخستین‌بار تحت عنوان شورش به‌صورت پلی‌کپی به تعداد محدودی در سال 1350 منتشر و دراختیار برخی گروه‌ها و هسته‌های مبارزاتی چپ و چریک قرار گرفت اما دیری نپایید که نقدهای بسیاری متوجه آن شد به‌طوری که او در ویرایشی بنیادین عنوان کتاب خود را از شورش به انقلاب تغییر داده بسیاری از فصول آن را بازنویسی کرد و به‌تعبیری صحیح‌تر شورش را به‌شیوه «ساده‌سازیِ چریک‌فهم» ازنو نوشت تا چریک‌هایی که سواد بالایی نداشتند نیز بتوانند آن را مطالعه کنند! این کتاب بعدها (زمانی که شعاعیان از انتشار آن توسط چریک‌های فدایی خلق نومید شد) با اضافاتی از خود شعاعیان در قالبی پیراسته به‌همت خسرو شاکری توسط نشر مزدک در فلورانس منتشر و چندین بار در ایران و اروپا تجدیدچاپ شد.

[5] . مازیار بهروز؛ شورشیان آرمانخواه؛ ناکامی چپ در ایران، ترجمه: مهدی پرتوی، چاپ هفتم 1383، انتشارات ققنوس، ص27 این منبع خوبی نیست بویژه که ترجمه پرتوی است.

[6] . همان.


!! نوشته شده توسط سرتق | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | ۱۳٩۱/۱/۳۱ نظرات ()

خوانش چه گواراییستی از مارکسیسم

رخداد سیاهکل و حق شورش

 

سام محمودی سرابی

هرچند رخداد سیاهکل به ‌اعتباری برآیند جدال شرق و غرب در عرصهء جهانی دو قطبی (درگیر جنگ سرد)بود؛  اما نباید از خاطر دور داشت که این واقعه در دل خود خطرخیزی مبارزات مسالمت‌آمیز و تحمیل خطر  از راه مبارزات سیاسی مسالمت‌آمیز به رژیم استبدادی را به زیر سوال می‌برد و یادآور زبان‌نفهمی استبداد شاهنشاهی بود که هیچ‌گونه سلامت گفتمانی را بر نمی‌تافت. 

***

تقریبا همه کسانی که دستی از دور بر آتش تاریخ معاصر ایران دارند، آن جمله مرحوم بازرگان را در دفاعیه خود در دادگاه نظامی سال 1342 خوب خوانده و به‌ یاد دارند که گفته بود: «ما آخرین گروهی هستیم که با زبان قانون و به شیوه مسالمت‌آمیز با شما سخن می‌گوییم. با محکوم کردن ما، ملت خاموش نمی‌شود بلکه با زبان دیگری با شما سخن خواهد گفت... .»
این زبان دیگر زبان گلوله بود و سخنی جز مرگ استبداد بر زبان نمی‌راند. نمونه‌ای که از آن در سیاهکل فریاد شد و صبح 19 بهمن 1349 آغازی بود بر پایان استبداد محمدرضاشاهی. 
حادثه‌ای که مقام امنیتی چشم‌بادامی چند روز بعد از اعدام «جان‌بازان سیاهکل» به آن اشاره کرد تنها بخشی از حقیقت سیاهکل بود. رخداد سیاهکل از نگاه پرویز ثابتی چشم‌بادامی فقط به این ختم می‌شد که بله ماموران امنیتی اواخر ‌بهمن ۱۳۴۹ با یک گروه چریکى در جنگل‌های سیاهکل مواجه و پس از کشته شدن دو نفر [مهدی اسحاقی و محمدرحیم سماعی]، همه آنها را دستگیر کردند. اما ماجرا همین نبود، چراکه گروه چریکی مدنظر ثابتی از نگاه خودشان جمعی از انقلابیون پیشتاز فدایى به رهبری علی‌اکبر صفایی‌فراهانی با حمله به‌پاسگاه ژاندارمرى سیاهکل، حماسه‌اى فراموش‌نشدنی در حاشیه جنگل‌هاى گیلان رقم زدند. حماسه از این حیث که چند جوان 23 تا 30 ساله، نظم پر دبدبه اما پوشالی پهلوی را در بن‌بستی غیرقابل انکار قرار داده و انقلابی در دل روشنفکری عسرت‌زده و خلوت‌گزیده آن دوره ایجاد کردند تا همگان بدانند نظم مثلا پولادین این نظام، پوشالین است و کافی است چند نفر دل به جنگل بزنند تا رخ دهد آنچه در سیاهکل رخ‌ داد، تا این واقعه به‌عنوان سرآغاز جنبش چریکی ایران ارزیابی شود. 
این ماجرا صف پیشتازان و انقلابیون را از فرصت‌طلبان و سازش‌کاران توده‌اى جدا کرد و راهی نو آفرید، راهی که بعدها بخشی از گروه‌های اپوزیسیون پیش گرفتند. 
طبعا بازخوانی و بازگویی جزییات این حادثه و نحوه مواجهه نظام پهلوی با این گروه را به خوبی می‌توان در کتاب‌هایی که پیرامون این واقعیت نگاشته شده خواند و بازگویی این ماجرا چیزی به یافته‌های پیشین ما نخواهد افزود. اما بازاندیشی پیرامون این نکته که نبرد سیاهکل برآیند چه وضعیت سیاسی- تاریخی‌ای بود، می‌تواند ما را در فهم شرایط تاریخی آن دوره یاری دهد تا مبادا به مانند کسانی چون هوشنگ ماهرویان ره به خطا برده جای دال و مدلول را با هم عوض کرده، تمامی چریک‌ها را به یک چوب برانیم، گویی بسته‌شدن فضای سیاسی آن دوره برآیند چریکیسم و تفکری است که جان برکف مبارز می‌دهد تا در برابر استبداد پربلاهت پهلوی‌ ایستاده فریاد بزند، این رسم ماست که ایستاده بمیریم. 
پیش از آغاز هر بحثی پیرامون جنبش چریکی ایران باید یک مساله را به‌عنوان پیش‌فرض بحث به خاطر سپرد و آن اینکه اساسا چریکیسم مولود رمانتیسم انقلابی حاکم بر فضای سیاسی جهان معاصر بود. جهانی که در آن استبداد قوت گرفته از امپریالیسم امکان هرگونه دیالوگ و گفت‌وگویی را با مخالفانش از میان برداشته بود و هیچ زبانی جز زبان سلاح این مونولوگ را بدل به دیالوگ نمی‌کرد. پیروزی کوبا و ایستادگی ویتنام در برابر ایالات متحده، جنگ الجزایر و شکل گرفتن سازمان آزادیبخش فلسطین همگی از این فضای گفتمانی نشأت گرفته بودند و طبعا خوانش این رخدادها در این‌سوی جهان تاثیر خود را می‌گذاشت: فضای سیاسی حاکم بر ایران پس از کودتای 28مرداد 1332 دچار رکود و خفقانی غیرقابل انکار بود، به طوری که به تعبیر یرواند آبراهامیان «پس از کودتای1332 پرده آهنینی به دور حوزه سیاست کشیده شد.» به‌جرأت می‌توان مدعی شد که رخوت و بی‌عملی صفاتی است که رویکرد گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی را می‌توان ذیل آن صفات تعریف کرد. 
پس از حادثه 15خرداد 1342 و حمله رژیم به مدرسه فیضیه قم و به تبع آن تبعید امام خمینی، مبارزان و مخالفان جدی رژیم به این نتیجه رسیدند که دیگر مبارزات سیاسی به صورت سخنرانی، بیانیه، تظاهرات و اعتصاب به آن‌گونه که حزب توده یا حتی جبهه ملی ایران پرچمدار آن است، کارساز نخواهد بود و باید به زبان گلوله با استبداد شاهنشاهی سخن گفت. 
این تغییر رویکرد البته ریشه در تحولات جهانی و به بار نشستن انقلاب‌های کوبا، الجزایر و... داشت و به جرأت می‌توان مدعی بود که تجربه انقلاب‌های کوبا، الجزایر و مبارزات انقلابی کشورهای دیگری چون بولیوی، اوروگوئه، برزیل (با چهره‌های جذاب انقلابی چون ارنستو چه‌گوارا، فیدل کاسترو، کارلوس ماریگلا، توپاماروها و...) که بر مشی چریکی و پارتیزانی اتکا داشتند، خود انقلابی در جهان بود که موجب تغییر تاکتیک‌های مبارزاتی در اغلب گروه‌های مبارز مارکسیست و غیرمارکسیست کشورهای تحت سلطه امپریالیسم و دیکتاتوری شد. از اینجا بود که «گروه [جزنی- ضیاءظریفی] تحت تاثیر تجربه‌های کوبا و الجزایر به این نتیجه رسید که تنها راه مقابله با رژیم مبارزه مسلحانه است» و بر این اساس هسته‌های انقلابی با مشی مسلحانه، با ایدئولوژی‌های متفاوت شکل گرفتند. 
البته شاید بتوان تشکیلات مسلحانه فداییان اسلام را نخستین و عمده‌ترین این گروه‌ها دانست که بعدها جمعیت موتلفه‌اسلامی تحت تعلیمات سیدمجتبی نواب صفوی با ترور حسنعلی منصور توسط محمد بخارایی راه او را ادامه دادند. اما رویکرد گروه‌های مارکسیست- لنینیست به مشی مبارزه مسلحانه سرشت و سرنوشتی دیگرگونه داشت، سرشتی بنیان‌افکن و سرنوشتی رمانتیک. این‌بار پای یک شخص خاص در میان نبود بلکه این گروه موجودیت نظام استبدادی محمدرضا پهلوی را نشانه رفته و سرنوشت خود را در پایان بخشیدن به استبداد پهلوی تعریف کرده بودند. 
چنانکه پیشتر عنوان شد چریک‌های ایرانی متاثر از دو کتاب «جنگ چریکی» ارنستو چه‌گوارا و نیز کتاب «انقلاب در انقلاب» رژی ‌دبره، شاگرد لویی آلتوسر فیلسوف معاصر فرانسوی، شیوه عمل خود را با نگاهی به تجارب کوبا پایه‌ریزی و عمده نیروی خود را روی مبارزه چریکی در شهر و کوه متمرکز کردند. رخداد سیاهکل نمود بارز تمرکز نسل اول چریک‌های فدایی خلق روی مبارزه در کوه (یا به تعبیری درست‌تر مبارزه در جنگل) بود با دستگیری و اعدام گروه کوه به رهبری علی‌اکبر صفایی‌فراهانی، نسل بعدی کمونیست‌های مسلح روی مبارزه شهری تمرکز کردند و برای تئوریزه کردن رویکرد خود به سلاح به نگارش و تدوین کتاب‌ها و رسالاتی چون «آنچه یک انقلابی باید بداند»، نوشته علی‌اکبر صفایی‌فراهانی؛ «رد تئوری بقا»، اثر امیرپرویز پویان و «مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی، هم تاکتیک» نوشته مسعود احمدزاده‌هروی پرداختند که عموما برداشتی از ایده‌های رژی ‌دبره، چه‌گوارا، کارلوس ماریگلا و... بود. 
در این میان رویکرد مسلحانه در مبارزه انقلابی- سیاسی این جغرافیا امری بود که اساسا توسط مارکسیست‌ها تئوریزه شد، هرچند اغلب جریانات سیاسی در این سال‌ها به تدریج دست از مبارزه مسالمت‌آمیز شستند، چرا که «قتل‌عام 15خرداد و تحکیم حکومت شاه تاثیر ژرفی بر آنها گذاشت که نتیجه آن تغییر اساسی در تاکتیک‌ها بود.» یکی از نمودهای این تغییر در تاکتیک‌ها گرایش به مبارزه قهرآمیز به شمار می‌آمد اما در این میان بحث تئوریزه‌سازی مشی مسلحانه کاری بود که مارکسیست‌ها برعهده گرفتند و هرچند تحت تاثیر و با الهام از آثار انقلابیون زمانه (از ارنستو چه‌گوارا و کارلوس ماریگلا گرفته تا رژی دبره و از تجربه انقلابی ویتنام تا جزوه‌های آموزشی توپاماروهای اوروگوئه و به ویژه کتاب‌هایی چون «جنگ چریکی» نوشته ارنستو چه‌گوارا، «انقلاب در انقلاب» اثر رژی ‌دبره و...) انصافا آثار درخوری نیز در این حوزه به رشته تحریر درآمد. 
نکته جالب توجه در این میان وجود پارادوکسی غیرقابل هضم در نظر و عمل فداییان است. این پارادوکس ریشه در باورمندی کسانی چون بیژن جزنی، علی‌اکبر صفایی‌فراهانی، امیرپرویز پویان و مسعود احمدزاده‌هروی به مارکسیسم- لنینیسم دارد و عدم سازش این رویکرد کمونیستی با مبارزه مسلحانه! چرا که تقریبا در تمامی آثاری که از لنین می‌شناسیم و سخنرانی‌ها و نامه‌های رهبر انقلاب اکتبر (و حتی در جزوه حزب و پارتیزان) اثری از باور او به مبارزه مسلحانه و جنگ پارتیزانی به‌چشم نمی‌خورد، به طوری که در بخش عمده‌ای از آثار تئوریک موجود جز به اشاره نامی از لنین به میان نمی‌آمد، چرا که اساسا رهبر کشور شوراها چنان به مشی پارتیزانی به مثابه یک پارادایم غیرقابل انکار در روند انقلاب قایل نبود. حال پرسش این است که لنینیسم تاکتیک بود یا استراتژی؟ فهم این موضوع خود نیازمند فرصتی بایسته و امکانی شایسته است. تا چه پیش آید.

!! نوشته شده توسط سرتق | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ نظرات ()

نخستین مواجهه ایرانیان با اندیشه‌های سوسیال‌دموکراسی

 

مرگ در میدان سرخ

  • سام محمودی سرابی


هرچند گزارش‌های ضد و نقیضی پیرامون نخستین مواجهه ایرانیان با مساله عدالت، آزادی و برابری و جنبش کارگری وجود دارد اما تقریبا می‌توان به جرات مدعی بود که مواجهه ایرانیان با اندیشه‌های سوسیال‌دموکراسی و کمونیسم، تاریخی پیش از به‌بار نشستن انقلاب کمونیستی در اکتبر1917 و حتی پیش از قیام خونین انقلابیون روس در 1905 داشت با این توضیح که به‌هر تقدیر ارتباط ایرانیان با احزاب سوسیالیستی روسیه پیش از انقلاب ناکام 1905 در این مواجهه دخیل بود و بعدها «انقلاب 1907-1905 در روسیه و ضربه‌ای که این انقلاب به رژیم تزاری وارد کرد به رشد جنبش انقلابی ایران کمک کرد... افکار سوسیال‌دموکراسی انقلابی توسط کارگران ایرانی که در معادن نفت و مراکز صنعتی قفقاز کار می‌کردند، روشنفکران ایرانی که در روسیه تزاری و اروپا تحصیل می‌کردند و سوسیال‌دموکرات‌های انقلابی روس در ایران بسط و توسعه یافت».(1)

البته در بررسی ورود اندیشه‌های سوسیال‌دموکراسی و کمونیستی به ایران نباید نقش و تاثیر ارامنه در انکشاف سوسیال‌دموکراسی در ایران (به‌ویژه در آذربایجان و گیلان) را از خاطر دور داشت. در اینجا باید به مکاتبات ارامنه ایران با کارل کائوتسکی و گئورگی پلخانوف در روند پایه‌گذاری نخستین تشکل‌های سوسیال‌دموکرات اشاره داشت.(2)

جالب‌تر اینکه بخش عمده‌ای از کنش‌های آغازین سوسیالیست‌های ایرانی ناظر بر مطالعات تئوریک است تا کنش سیاسی و حزبی و حتی چندی پیش اسنادی از سوسیال‌دموکرات‌های ارمنی تبریز در آرشیوهای کائوتسکی و پلخانوف یافت شده که حاکی از پیگیری جدی سوسیالیست‌های ارمنی نظیر آرشاویر چلنگریان، ژوزف کاراخانیان، تیگران درویش و واسو.آ.خاچاطوریان در فاصله سال‌های 1905 تا 1911 است. البته در برخی از آثار تاریخی، از زمانی پیش از این سخن درمیان است. برای نمونه «در سال 1904 میلادی [برابر با 1283 هجری] یعنی نزدیک به دو سال پیش از اعلان مشروطیت، پایه‌های سوسیال‌دموکراسی ایران با ایجاد حزب «همت» در بادکوبه استوار گردید.»(3) با تاسیس همت که حلقه واسط میان کارگران ایرانی و سوسیالیست‌های انقلابی روسیه بود، شالوده حزبی در ایران ریخته شد که به اجتماعیون- عامیون شهرت دارند. به اعتقاد برخی از تاریخ‌پژوهان کمی بعد از تاسیس همت در بادکوبه «یکی از شعبات آن با نام «کمیته سوسیال‌دموکرات ایران» یا اجتماعیون عامیون ایران در سال 1905 میلادی تاسیس گردید.»(4)

برمبنای اسناد موجود پیش از این در خلال سال‌های 1900و 1901 کسانی چون نریمان نریمانوف و حیدرخان عمواوغلی با حزب سوسیال‌دموکرات روسیه در ارتباط بوده‌اند به‌طوری که «نامه‌هایی از لنین و کروپسکایا در دست است که نشان می‌دهد آنها روزنامه مخفی ایسکرا [Искра] «جرقه» را از راه اروپا ازطریق برلن- تبریز به باکو می‌فرستادند.»(5) اولین شماره روزنامه ایسکرا یا جرقه که نخستین روزنامه مارکسیستی سراسر روسیه نیز به‌شمار می‌آید در «11دسامبر سال 1900 میلادی در شهر لایپزیک، شماره‌های بعدی در مونیخ، از آوریل 1902 در لندن و از بهار سال 1903 در ژنو به ‌طبع می‌رسید. از شماره 52 به بعد پس از خروج لنین از هیات تحریریه، که این روزنامه تحت نظر شخص پلخانوف منتشر می‌شد، ارگان منشویک‌ها شد.»(6)

باری بنا بر اسناد به‌دست‌آمده لنین این روزنامه را از مونیخ از راه برلن- وین- تبریز- باکو به روسیه ارسال می‌کرده. با وجودی‌که در نامه‌های فوق نامی از شخص خاصی برده نشده اما ظاهرا رابط ایرانی این نقل و انتقال جمعی از اعضای گروه‌های داشناک یا هیچناک بوده‌اند. در اینجا نباید از نقش نریمانوف در ایجاد و پایه‌گذاری نخستین سازمان کمونیستی و سوسیالیستی ایران غافل شد. او یک آموزگار آذربایجانی بود که به تعبیری یکی از بنیادگذاران حزب اجتماعیون عامیون به‌شمار می‌آید. این حزب که به نام «حزب سوسیال‌دموکرات ایران» نیز مشهور است در اوایل 1283 توسط گروهی از مهاجران ایرانی که زمانی در حزب سوسیال‌دموکرات روسیه فعالیت می‌کردند با افتتاح «باشگاه همت» به دبیری نریمانوف برای متشکل کردن یک‌صدهزار کارگر ایرانی مقیم باکو تاسیس می‌شود. نریمانوف بعدها به ریاست‌جمهوری سوسیالیستی آذربایجان درآمد.(7)

ظاهرا نخستین آگاهی ایرانیان از وجود سوسیالیسم علمی «به‌وسیله مقاله‌ای است که در روزنامه «اختر» چاپ اسلامبول چاپ شده و روزنامه «ایران» در شماره 18 مارس 1880خود [شماره 402 اسفند1259]، آن را تجدید چاپ کرده‌ است.»(8) این مقاله که ظاهرا به‌مناسبت نهمین سالگرد کمون پاریس (در 18مارس1971) منتشر شده سبب پرداختن به موضوع فوق را چنین توضیح می‌دهد: «سوسیالیست‌ها... روز به‌روز ترقی در رواج دادن مقاصد خودشان می‌کنند... و الان به‌قدر 20سال می‌شود که در جمیع اروپ منتشر شده‌اند.»(9) و در جایی دیگر آمده است که: «در اثنای محاربه پروس و فرانسه اصحاب این اعتقاد به‌نام کومونی و (اینترناسیونال) شهرت یافته بودند... [پس از شکست کمون پاریس] این گروه از اجرای مقاصد دست نکشیده آهسته آهسته در اطراف ممالک اروپا منتشر شده، تخم خیالات خودشان را کاشتند و الان در روسستان بیشتر از همه جا کار می‌کنند.»(10) با این توضیح که در مقاله مورد بحث که اساسا کمونیسم، مارکسیسم، سوسیالیسم، آنارشیسم و... همگی به یک مفهوم گرفته شده و در کل نهیلیسم نامیده شده‌اند، نویسنده اطلاعات ناقصی در مورد سوسیالیسم داشته و به‌شدت تحت تاثیر تبلیغات موجود علیه سوسیالیست‌ها بوده است به‌طوری‌که حتی در جایی سوسیالیسم را با جنبش مزدکیان در ایران همسو می‌داند. باری «از اینجا و دیگر نکات مقاله [...] دیده می‌شود که مولف آن در هرحال با حسن‌ظن چندانی به کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها نگاه نمی‌کند.»(11) اما شاید بتوان به‌جرات مدعی شد که اولین جرقه‌ها توسط کسانی چون محمدامین رسول‌زاده در سال 1906میلادی برابر با 1285 زده شد که برای نخستین‌بار در روزنامه «ایران نو» (ارگان حزب دموکرات ایران که خیلی زود پرتیراژترین روزنامه تهران نیز شد) با مقالات علمی خود اصول مارکسیسم را تبلیغ می‌کردند.(12)

با پاگرفتن انقلاب روسیه در اکتبر 1917 به رهبری لنین و پیوستن و ایفای نقش کسانی چون آویتیس سلطا‌ن‌زاده(13)، ابوالقاسم لاهوتی و چند نفر دیگر در این انقلاب، سرزمین پارت‌ها به یکی از اهداف کمونیست‌های روسیه برای تحقق آرمان‌های سوسیالیستی بدل شد. به‌طوری که تریانوسکی به‌سال 1918 در اثر خود به‌نام انقلاب و شرق مدعی شد که: «این کلید حیاتی انقلاب شرق [ایران] باید در دست ما باشد؛ ... ایران باید متعلق به انقلاب کمونیستی باشد.»(14) جالب اینکه با پیروزی انقلاب اکتبر در 1917، موانست بیش از یک‌سده ایرانیان با دین اسلام نیز نتوانست مانعی برای تحقق بخشی از این خواسته باشد، هرچند تاریخ ثابت کرد که حاکمیت مارکسیسم بر ایران به‌دلیل موقعیت ژئوپلیتیک مذهبی حاکم بر آن عملا غیرممکن است اما به‌هرحال حاکمیت کمونیسم بر نظر و عمل بخش عمده‌ای از روشنفکران ایرانی که سودای عدالت در سر داشتند امری غیرقابل انکار است. به‌طوری که رهبران «حزب عدالت» در کنگره‌ای که از 22 تا 24 ژوییه 1920 با حضور 14 نماینده (متشکل از کمونیست‌های کهنه‌کاری چون میرجعفر پیشه‌وری، کامران و بهرام آقایف، آویتیس سلطان‌زاده‌و...) در شهر انزلی برگزار شد، به این نتیجه رسیدند که اسم حزب «عدالت» را به «فرقه کمونیست ایران» تغییر داده. با برنامه مشخص تعیین بخش‌های مختلف فرقه، کمیته مرکزی فرقه کمونیست ایران انتخاب شد و تصمیم گرفت که «از جنبش آزادیبخش ملی جنگلی‌ها که در این زمان به رهبری میرزا کوچک خان در گیلان رشد می‌کرد پشتیبانی نماید.»(15) شاید بتوان نهضت جنگل به رهبری میرزا کوچک‌خان جنگلی را نخستین تجربه انقلابی ایرانیان با مشخصه‌ها و مولفه‌های سوسیالیستی و در عین‌حال نخستین فرصت کمونیست‌ها برای آزمودن نظریه صدور انقلاب در کشورهای تحت استعمار دانست؛ تجربه‌ای که با پایه‌گذاری جمهوری شورای گیلان(16) در ژوئن 1920 برابر با 14خرداد 1299 توسط میرزا کوچک‌خان آغاز و به‌دلیل تغییر سیاست‌ خارجی شوروی در مورد ارتباط با دولت ایران به یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های انقلابی در یک‌صدسال اخیر بدل شد.

چیزی حدود 10سال پس از مرگ میرزا کوچک‌خان و شکست جنبش جنگل، حکومت رضاخان در ژوئن 1931 برابر با 22 خرداد1310 برای مقابله با اشاعه کمونیسم در ایران، لایحه «مجازات مقدمین علیه امنیت و استقلال کشور»(17) را برای تصویب به مجلس شورای ملی برد که خیلی زود بدل به قانون شده و بازداشت و زندانی شدن بسیاری از اعضای حزب کمونیست ایران و دیگر مارکسیست‌ها از جمله رضا روستا، سیدجعفر پیشه‌وری، آرداشس آوانسیان و... را در سال‌های قبل و بعد از تصویبش در پی داشت.

 

          دکترتقی‌ارانی؛         محمدامین رسول‌زاده،     میرجعفرپیشه‌وری،      حیدرخان عمواوغلی


اما مهم‌ترین چهره تبلیغ ایدئولوژی‌های مارکسیستی در ایران دکتر تقی ارانی بود. به این معنی که رویکرد او به‌جای تمرکز روی آموزش کادرهای حزبی مانند قبل [حزب همت و فرقه کمونیست ایران] و بعدش [احزاب و سازمان‌هایی چون توده و چریک‌های فدایی خلق و...]، بر آموزش علم سوسیالیسم متمرکز شده بود.

ارانی که جزو نخستین دانشجویان اعزامی به اروپا در دوره رضاشاه به‌شمار می‌رفت در 1923/1301 جهت ادامه تحصیل در رشته شیمی عازم برلین آلمان شده و سرانجام در 19 دسامبر 1928 با دفاع از پایا‌ن‌نامه خود در رشته شیمی از دانشگاه برلین فارغ‌التحصیل شده در 31دسامبر همان سال برابر با دهم دی‌ 1307 به ایران برگشت.(18) با بازگشت ارانی حلقه‌ای تئوریک شکل می‌گیرد که با انتشار نشریه دنیا(19) سعی دارد به شکلی علمی و در عین ‌حال کاملا تخصصی اندیشه‌های ماتریالیستی را تبلیغ کند تا مبادا ماموران حکومتی از محتوای آنچه در این مجله منتشر می‌شود، مطلع شوند. اوج فعالیت‌های ارانی و هم‌قطارانش (موسوم به 53 نفر) مربوط به سال‌های 1933 تا 1935 میلادی (برابر با 1313 تا 1315 شمسی) است.

البته ذکر این نکته لازم است که درزمان تحصیل ارانی در آلمان، نشریات مارکسیستی فارسی‌زبان چون «پیکار» و «ستاره سرخ» در آن کشور فعالانه به نشر و تبلیغ اندیشه‌های مارکسیستی درمیان دانشجویان ایرانی مقیم اروپا می‌پرداختند و شاید از رهگذر مطالعه همین نشریات (که پیش از ظهور نازیسم و در زمان جمهوری وایمار تحت فشار دیپلماتیک ایران انتشار آنها متوقف شد) و ارتباط با کسانی چون بزرگ علوی و مرتضی علوی او نیز نقشی در فرقه جمهوری انقلابی ایران ایفا کرده باشد. باری با تصویب قانون «مجازات مقدمین علیه امنیت و استقلال کشور» در12 ژوئن 1931 برابر با 22 خرداد1310 که فعالیت کمونیستی در ایران غیرقانونی اعلام شد «این مجله [دنیا] تنها کانالی بود که از طریق آن اندیشه‌های مارکسیستی در آن اشاعه می‌یافت.»(20)

هرچند بسیاری در اینکه ارانی با کمینترن ارتباط داشته و به نحوی خود یکی از دل‌سپردگان حزب کمونیست روسیه بوده یا خیر تشکیک ایجاد می‌کند اما چندی‌پیش یرواند آبراهامیان سندی منتشر کرد که حکایت از وابستگی این گروه به کمینترن داشته است. این سند چندان جدی گرفته نمی‌شد(21) تا اینکه اخیرا خسرو شاکری اسنادی از «فرقه جمهوری انقلابی ایران» مربوط به سال 1928 در کتاب خود تحت عنوان «تقی ارانی در آینه تاریخ» منتشر کرده که از وجود یک ارتباط محکم بین این فرقه و کمینترن حکایت دارد‌(22)

با دستگیری ارانی و یارانش در اردیبهشت 1316 این تحرکات مارکسیستی خاتمه یافته، گروه او از هم پاشیده شد. مرگ ارانی در 14بهمن سال 1318 زیر شدیدترین شکنجه‌های جسمی و روحی ماموران شهربانی تهران به‌عنوان نقطه عطفی در جنبش مارکسیستی ایران به‌شمار می‌آید.

 

ادامه دارد...


پی‌نوشت‌ها:


1- تحقیقی بر جنبش کمونیستی در ایران و مقالاتی از لنین؛ انتشارات ستاره سرخ؛ بیتا، ص12


2- خسرو شاکری، آرشاویر چلنگریان، تیگران درویش و...؛ نقش ارامنه در سوسیال دموکراسی ایران؛ به کوشش محمدحسین خسروپناه؛ پردیس دانش باهمکاری نشر و پژوهش شیرازه کتاب، چاپ اول 1388، صص38- 23 و صص115- 77


3- ماشالله آجودانی؛ مشروطه ایرانی؛ نشر اختران، چاپ اول 1382، ص411


4- همان؛ و نیز تحقیقی بر جنبش کمونیستی در ایران و مقالاتی از لنین؛ ص12


5- تحقیقی بر جنبش کمونیستی در ایران و مقالاتی از لنین؛ ص12، همچنین ن. ک به: عبدالصمد کامبخش؛ نظری به جنبش کارگری و کمونیستی در ایران؛ انتشارات حزب توده ایران، 1972میلادی، صص13و14 و نیز دوران نفوذ اولیه اندیشه‌های مارکسیستی در ایران؛ مجله دنیا، سال3، دوره2، شماره4، زمستان1341 از انتشارات حزب توده ایران


6- عبدالحسین آگاهی؛ پیرامون نخستین آشنایی ایرانیان با مارکسیسم؛ منتشره در خسروشاکری؛ اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دموکراسی و کمونیستی ایران؛ ج1، انتشارات علم: بیتا، ص13


7- یرواند آبراهامیان؛ ایران بین دو انقلاب؛ نشر نی، چاپ اول 1377، ص130 و نیز پیدایش مارکسیسم در ایران؛ سال3، دوره2، شماره3، زمستان 1341، صص 47-52 از انتشارات حزب توده ایران


8- 13 Sepehr Zabih; The Communist Movement In Iran; University Of California Press Berkeley & Losangeles1966, p 55 و نیز پیشگفتار مترجم فارسی همین کتاب: پروفسور سپهر ذبیح؛ تاریخ جنبش کمونیستی در ایران؛ ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، موسسه مطبوعاتی عطایی 1364، ص12


9- عبدالحسین آگاهی؛ پیرامون قدیمی‌ترین سند چاپی از تاریخ سوسیالیسم در ایران؛ منتشره در خسروشاکری؛ اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دموکراسی و کمونیستی ایران؛ ج1، انتشارات علم: بیتا، ص5


10و 11- همان


12- ایران بین دو انقلاب؛ ص130


13- در بایگانی جمهوری ارمنستان ازجمله در انستیتوی سابق مارکسیسم- لنینیسم درباره سلطان‌زاده آمده: «آویتیس سلطانویچ (میکاییلیان) در شهر مراغه ایران در سال 1883 در یک خانواده روستایی متولد شده است. او در 12 سالگی به روسیه می‌رود و در آنجا نیز درمی‌گذرد. انستیتوی بازرگانی مسکو را تمام کرده است. از سال 1913عضو حزب سوسیال دموکرات (بلشویک) روسیه می‌شود و در کنگره‌های حزب و کنگره‌های کمینترن شرکت کرده است. او مشاور لنین در مسایل شرق بود. در سال 1921 عضو کمیته مرکزی اجراییه کمینترن و نماینده شورای مسکو بود. در ادارات شوروی در سال‌های آغازین انقلاب اکتبر در تنظیم قانون برای مصادره اموال بورژوازی مشارکت و در عین حال رهبری این عمل را برعهده داشت. در سال‌های دهه 1930 او رییس هیات‌رییسه بانک صنعتی بود. روز 20 ژانویه 1938 از سوی وزارت داخله زندانی شد. روز16 ژوئن 1938 محکوم به 10 سال زندان بدون حق مکاتبه گردید. در نهم ژوئن 1956 در محکمه نظامی از او اعاده حیثیت شد.» به نقل از بابک امیرخسروی؛ مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان؛ انتشارات پیام امروز چاپ دوم1382، ص46


14- این متن نخستین بار در نشریه Zhizn National Nostei یا «زندگی ناسیویالیستی»در شماره 47 چاپ دسامبر 1919 منتشر شده و متن فارسی آن نیز در کتاب تاریخ جنبش کمونیستی در ایران؛ ص40 موجود است.


15- انترناسیونال کمونیستی؛ 1920 شماره 13، ص2551 به نقل از دو سند از فرقه کمونیست ایران؟ انتشارات علم، چاپ اول 1359، ص5


16- محمدتقی بهار؛ تاریخ احزاب سیاسی ایران؛ انتشارات امیرکبیر 1344، صص167-166


17- گفتنی است این قانون ‌پیامد فرار یکی از افسران سازمان جاسوسی شوروی (گ. پ. ا) به نام ژرژ سرگئی‌یویچ آقابکف و انتشار خاطراتش در روزنامه لوماتن چاپ پاریس بود. آقابکف در این نوشتارها از کسانی نام برده بود که در دوران ماموریتش در ایران برایش جاسوسی کرده بودند. این قانون در دوره ریاست سرتیپ محمدحسین آیرم اوایل خردادماه 1310 به مجلس شورای ملی رفته و در 22 خرداد همان سال به تصویب رسید ن. ک به: مرتضی سیفی‌فمی‌تفرشی؛ پلیس خفیه ایران1310-1299 انتشارات ققنوس؛ صص147و148


18- در بسیاری از منابع ازجمله پروفسور سپهر ذبیح؛ تاریخ جنبش کمونیستی در ایران؛ ص122 رشته تحصیلی ارانی فیزیک ذکر شده است اما او در رشته شیمی ادامه تحصیل داده و حتی در بازجویی‌های خود عنوان می‌کند که از طریق تدریس شیمی و تکنولوژی در ایران روزگار می‌گذرانده (به نقل از حسین فرزانه؛ پرونده پنجاه‌وسه نفر؛ ص256) از سوی دیگر عنوان رساله او Die ReduzierendenWirkungen Unterphosphorigen Säure Auf Organischen Vebindungen [خواص احیاکننده اسید هیپوفسفریک] موید این واقعیت است. برای اطلاعات بیشتر در مورد زندگی ارانی ن. ک به خسرو شاکری؛ تقی ارانی در آینه تاریخ؛ نشر اختران، چاپ اول1387، صص182 و183، حمید احمدی؛ تاریخچه فرقه جمهوری انقلابی ایران و گروه ارانی؛ نشر اختران، چاپ دوم: 1387، ص36 و نیز دنیای ارانی؛ باقر مومنی؛ انتشارات خجسته، چاپ اول 1384، صص 156- 57


19- ارانی این عنوان را که ترجمه فارسی «لوموند» روزنامه مشهور فرانسوی است پس از رد نامه‌ای «تندر» و «ماتریالیزم» توسط وزارت معارف به پیشنهاد ایرج اسکندری بر نشریه تئوریک خود گذاشت. برای اطلاع دقیق پیرامون این موضوع ن. ک به: باقر مومنی؛ دنیای ارانی؛ انتشارات خجسته: 1384، صص16- 13 و نیز کاوه بیات و مسعود کوهستانی‌نژاد؛ اسناد مطبوعات (1320- 1286 هـ. ش)؛ سازمان اسناد ملی ایران: 1374 صص 533- 531 همچنین ر. ک به: ایرج اسکندری؛ خاطرات سیاسی ایرج اسکندری؛ موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: 1372، ص62


20- سپهر ذبیح؛ تاریخ جنبش کمونیستی در ایران؛ ص122 همچنین انور خامه‌ای؛ پنجاه نفر وسه نفر؛ سازمان انتشارات هفته 1362، صص 73 تا 83 و نیز احسان طبری؛ ایران در دو دهه واپسین؛ صص275-276


21- مازیار بهروز در کتاب شورشیان آرمان‌خواه با اشاره به انتشار این سند در نشریه کنکاش شماره7؛ زمستان1369 صص 72-165 کماکان تاکید می‌کند: «با این حال، تا زمانی که اطلاعات قانع‌کننده‌تری به دست نیامده، موضوع لاینحل باقی می‌ماند.»


22- خسرو شاکری؛ تقی ارانی در آینه تاریخ؛ نشر اختران، چاپ اول1387؛ صص 157 تا 179

!! نوشته شده توسط سرتق | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ نظرات ()

در ستایش رستگاری

در ستایش رستگاری

برای روح بلند پهلوان «هدی صابر» که فروتنانه رستگار شد

سام محمودی سرابی

 

 

اینک باد است که فریاد می‌کند

رستگاری رهایی را

میانه برهم‌زن و آشوبگر.

و سر می‌ساید

خدایگان آزادی

برآستان فروتنی‌ تو...

«چه فروتنانه» پر گشوده‌ای

برگذرگاه تاریخ

وداس بلند مرگ را

به دشنام صبرت

ناسزاگو

***

پهلوانی‌ات را می‌ستایم

و قهرمانی‌ات را

در پلشتی زمانه بیداد

اینک اما ماییم

انگشت برآسمان

نام تورا فاتحه خوان

و رستگاری‌ات را

به لبخنده‌ای گریان!

انگشت برآسمان

فاتحه می‌خوانیم

تا پیروزی

با دوانگشت رنجورت

چشم فاجعه را اسفندیار کند

***

یادت بخیر خواهد شد

تامگر صابری دیگر زاده شود

 

!! نوشته شده توسط سرتق | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | ۱۳٩٠/٦/۱٦ نظرات ()

 

که سوختند و نساختند!!!

برای عزت‌الله و هاله سحابی و شهادت غریبانه‌تر پهلوان هدی صابر1

 

سام محمودی سرابی

 

 

چیزی باید گفت. حرفی. سخنی و فریادی. تا نام بلند آزادی بر گلوگاه باد، تنوره‌کش شود. بالا برود. بالا... تا کنگره‌ی آفتاب. تا عرش خداوندی. تا نمی‌دانم آن‌کجایی که فرود ‌می‌آیند اسب‌های وحشی شعر بر جلگه‌های استعاره و ایهام. تا وقتی که "هدا"ی آزادی "هاله"‌ای شود در کهکشان استبداد.

شاید اون شب مهتاب "عزت" رهایی از خوابمان به‌در شود و چون رگبار باران از" سحابی" دیگر ببارد که "هاله" برافروخت بر دشت تفدیده‌ی آرزوهای نسلی که در آتش تاریک اندیشی سوخت و نساخت!!!

 اینک اما نوری باید "سحابی"، ابری و "هاله‌ای" دیگر تا کاسه‌ی صبر "صابر"ین این خاک غریب پرشود ازهرچه بهتان و مشت و سر نیزه و هوچی‌گری است. باید ایستاد و پهلوانانه جنگید با ابزاری دیگر، ابزاری از جنس رهایی شاید تا مگر شرافت انسانی پاس داشته‌شود. و این هدیت "صابر" بود که شریف و حنیف جسم نحیفش را پهلوانانه برنهاد بر آستان آزادی...

چه غریبانه به سوگ نشستیم عروج هاله‌ای رخشان، صابری شریف  و سحابی غریب‌تر را.

شاهد شدیم دیگربار "عزت" آزادی را. و فریاد بایدمان کرد که همیشه خونِ یاران، ستاره‌هایِ روشنگرِ این راهِ خواهد بود.

آسوده بخواب پدر ماهتابی

خواهرِ غریب آسمانی

و برادر پهلوان تاریخ بیقراری ما.

آسوده بخوابید که تا مگر هاله‌ای دیگر زاده شود سحابی دیگر بردمد و صابری پهلوان‌صفت سربرکشد از آینده‌‌ی ما...

------

1- حضرت مولانا می‌فرماید:«مدتی این مثنوی تاخیر شد/ مهلتی بایست تا خون شیر شد/ تا نزاید بخت تو فرزند نو/ خون نگردد شیر شیرین خوش شنو»

قرار بود این نوشتار در همان روزهای بند 350 اوین نشر یابد که ترس بی‌دلیل خانواده و دوستان نگران می از سنگینی پرونده‌یِ چند منی این‌کمترین موجب این تأخیر ناخواسته شد.

!! نوشته شده توسط سرتق | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | ۱۳٩٠/٥/٢۳ نظرات ()

قصه‌ای از اوین

خنده‌دار است!

سام محمودی سرابی

هِی دلم هُرّی می‌ریزد پایین! یادِ تو که می‌افتم دوباره می‌ریزد پایین و مرا هم با خودش می‌کشاند پایین. پایین‌تر. هِی می‌روم بالا و هِی می‌کشاندم پایین‌تر!

درست شده‌ام مثل «دکتر‌‌نون» که «زنش را از مصدق بیشتر دوست دارد1».

باید کاری کرد برای بخت من که شده بختک زندگی تو. باید بدانی من دوستت داشته‌ام آنقدر که وا، ندهم زیر جیغ‌هایی که بدجور شبیه تو هستند وقتی که تو از دست من شاکی هستی و جیغ می‌کشی که می‌کشمت! باید بدانی من کیستم؟ دکتر نون؟ مصدق هم که نمی‌توانم بودن! هرچند گاهی توی سلولم نمی‌توانم بفهمم بالاخره من کی‌هستم؟ دکتر نون؟ یا کسی که نمی‌توانم بفهمم کیست؟!

یاد آن جمله‌ی معروفِ بالای برگه‌ی بازجویی می‌افتم که هِی تکرار می‌شود تویِ رشته‌هایِ زرد و خاکستریِ مغزم که: «النجاة فی الصِدق»: «راستش رو بگو؛ کمکت می‌کنیم...»

...و این کمک می‌شود چند سال ملاقات کابینی‌ِ تو. کابینی که شیشه‌هایش عرق میکنند از رد لبهایت. ملاقات کابینی! آن هم هفته‌ای یک‌بار با شناسنامه جعلی یک غریبه که خودت نیستی! راستی تو کیستی؟ چقدر سوالها خنده‌دار شده‌اند این روزها، هرچند گریه‌هایشان می‌ماند برای تو...

-----

1-رمانی از شهرام رحیمیان تحت‌عنوان «دکتر نون زنش را از مصدق بیشتر دوست دارد!»

!! نوشته شده توسط سرتق | ۱:۳۸ ‎ب.ظ | ۱۳٩٠/٥/٢۳ نظرات ()

 

تاخیر 35 ساله در انتشار نوار گفت‌وگوهای رهبران دو سازمان چریکی

ناگزیری یا باگریزی؟ مسئله این است!

 

سام محمودی‌سرابی/sampuraziz@gmail.com

 

با انتشار دیر هنگام نوار گفت‌وگوهای رهبران دو سازمان چریکی پیش از انقلاب این پرسش ذهن تمامی تاریخ‌پژوهان و حتی اعضای قدیمی این دو سازمان را به خود مشغول کرده و آن اینکه چرا نوار گفت‌وگوهای فی‌مابین رهبران این دو سازمان با این تاخیر منتشر می‌شود؟ طبعا پاسخ به این پرسش و پرسش‌هایی از این دست را باید از تراب حق‌شناس١ پرسید هرچند که وی به هنگام انتشار این اسناد مهم تنها به بازگویی شمه‌ای از سرنوشت نوارها اکتفا کرده، دلیلی برای تاخیرش نمی‌آورد. به هر رو در مورد این اسناد صوتی که شامل جمعا ١٢ساعت و ٢٧دقیقه و ۵٣ثانیه در ٣١فایل  است تنها چند گمان مطرح می‌شود؛ گمان‌هایی فارغ از هرگونه پیش‌فرض یقینی. البته تا زمانی که حق‌شناس، خود، دلایل انتشار دیرهنگام این نوارها را توضیح دهد.

پیش از گمانه‌زنی در پیرامون دلایل انتشار دیرهنگام این اسناد لازم است سیر تاریخی این مذاکرات و عواقب به بن‌بست رسیدن آن‌ها در مورد وحدت برای هر دو سازمان مورد واکاوی قرار گیرد.

---

موضوع مطرح در این مذاکرات که پاییز سال ١٣۵۴(کمى پس از انتشار «بیانیهء اعلام مواضع...») با حضور دو تن از اعضای هر سازمان(حمید اشرف به‌همراه بهروز ارمغانی از سوی چریک‌های فدایی خلق و تقی شهرام و جواد قائدی به نمایندگی از سازمان مجاهدین خلق) در شرایط بسیار دشوار امنیتى (به طورى که حتى براى اجتناب از شناسایى یکدیگر، در دو سوى پرده مى نشسته اند) 2در یکی از خانه‌های تیمی چریک‌های فدایی در حوالی خیابان حسینی3 (بین تهران نو و نظام آباد) در تهران صورت گرفته؛ بررسی امکان‌های وحدت دو سازمان است. البته لازم به توضیح است که این نخستین باری نبود که رهبران دو سازمان درباره این مسئله و لزوم وحدت بر سر میز مذاکره می‌نشستند. نخستین بار ابراهیم داور و بعدها مصطفی شعاعیان (که به مبارزه جبهه‌ای تمامی نیروهای مبارز اعم از مذهبی، مارکسیست، ملی‌گرا و... باور داشت) به عنوان رابط این دو سازمان عمل کردند.

در این میان نباید از خاطر دور داشت که این ارتباط پیش‌تر در زمینه همکاری‌های فی‌مابین مطرح و به منصه ظهور رسیده‌بود و این دو سازمان در طی مدت همکاری‌ گاه مضیقه‌های تسلیحاتی و گاه تنگناهای مالی و علی‌الخصوص دشواری‌های حفاظتی ٬ اطلاعاتی و امنیتی خود را به‌واسطه کمک‌های همدیگر رفع و رجوع می‌کردند. اما مسئله وحدت پس از تغییر ایدئولوژی مرکزیت سازمان مجاهدین خلق پیش آمد و چریک‌های فدایی نیز در بادی امر علاقه‌مندی خود را نسبت به مسئله وحدت دو سازمان در نشریات خود نشان داده‌بودند. با این توضیح که  نحوه تغییر ایدئولوژی و تصاحب سازمان مجاهدین از سوی رهبران مارکسیست شده آن، مورد تائید چریک‌های فدایی خلق نبوده است و حمید اشرف که از موضعی مقتدرانه با شهرام سخن می‌گوید و در بادی امر اصولی نبودن حرکت شهرام و دارو دسته‌اش را گوشزد می‌کند. شاید بتوان این موضعگیری مقتدرانه اشرف را دلیل اصلی به بن‌بست رسیدن مذاکرات دو سازمان دانست.

باری درست پس از این مذاکرات بود که چریک‌ها ناگهان مسئله تشکیل جبهه را منتفی دانستند...

به بن‌بست رسیدن مذاکرات اما روابط این دو سازمان را که پیشتر در حوزه‌های مختلف همکاری‌هایی نیز باهم داشتند تحت‌الشعاع قرار داد. دستگیری عفت و ابراهیم محجوبی از سازمان چریک‌های فدایی خلق(در بهار 1353 و اعتراف آنها به شنود بی‌سیم کمیته مشترک و ساواک توسط سازمان مجاهدین خلق و به تبع آن کدگذاری ساواک روی بی‌سیم‌هایش) از سویی و به بن‌بست رسیدن مذاکرات وحدت از سوی دیگر، بهانه‌ای به دست مجاهدین تازه مارکسیست شده داد برای قطع تمامی همکاری‌ها علی‌الخصوص در حوزه اطلاعاتی- امنیتی. به این معنی که آنها از دادن اطلاعاتی که (پس از شکستن کدها) به‌وسیله شنود بیسیم کمیته مشترک کسب می‌شد خودداری می‌کنند. همین موضوع موجب می‌شود تا چندماه بعد درتاریخ هشتم مردادماه سال 1355حمید اشرف در خانه تیمی مهرآباد به دام نیروهای ساواک افتاده، کشته شود. روند تلاشی سازمان چریک‌های فدایی خلق با مرگ اشرف در مردادماه ١٣۵۵ تسریع شد و جایگاه تقی شهرام نیز (به‌واسطه رویکرد استالینیستی‌اش در تصفیه مجید شریف واقفی و صمدیه لباف) در سازمان متزلزل شده تصفیه او را درپی داشت.

باری حال پرسش مطرح در این میان دلایل انتشار دیرهنگام نوارهای مذاکرات است. طبعا نمی‌توان پذیرفت که این نوارها به‌صورت تصادفی یافته و منتشر شده باشند. چراکه حق‌شناس در یادداشتی که به ضمیمه این نوارها منتشر کرده می‌نویسد: «نوارها را سازمان مجاهدین ضبط مى کرده و پس از خاتمهء نشست ها، نسخه اى از نوارها را که جمعاً حدود ۱۰ یا ۱۲ کاست مى شده، در اختیار رفقاى فدائى قرار مى داده است. از آنجا که رفقاى فدائى در خارج کشور به دلیل ضرباتى که به سازمان چ. ف. خ. ا. وارد شده بود این نوارها را دریافت نکرده بودند، رفیق شهید محمد حرمتى پور که نمایندهء سازمان چ. ف. خ. ا. در خارج بود در اواخر سال ۱۳۵۶ یا اوایل ۱۳۵۷ نسخهء دیگرى از نوارها را از ما خواست که خودم در پاریس به وى دادم. در بهار سال ۱۳۶۱ که من دوباره به تبعید به خارج کشور آمدم، یک نسخهء دیگر از کل نوارها را به نمایندهء دیگرى از سازمان چ. ف. خ. ا (اقلیت) که از قدیم مى شناختم یعنى رفیق حماد شیبانى، بنا به خواست خودشان دادم.» از این حیث نمی‌توان انتشار این اسناد را اتفاقی دانست.

حدس دوم بنا بر نوشته کیانوش توکلی که آن را به واقعیت نزدیک می‌داند این است که:« این نوارها تنها در اختیار سازمان پیکار و یا همان سازمان مجاهدین مارکسیست شده قرار داشت و انها از ترس جنبش سیاسی ایران تا امروز از انتشار آن خودداری نمودند و از انجا که قرار است در «کنفرانس دو روزه به مناسبت چهلمین سالگرد رویداد سیاهکل»در ١١ فوریه در دانشگاه آمستردام مورد بحث قرار گیرد _ نوار ها انتشار علنی یافت.» البته نباید از خاطر برد که نوارها پس از این کنفرانس منتشر شده است.

حدس سوم اما (که ظاهرا به واقعیت نزدیک‌تر است) اینکه با به نتیجه نرسیدن این مذاکرات و مرگ اشرف تبعات بسیار وخیمی برای چپ ایرانی داشت از سویی با مرگ اشرف چریک‌ها تضعیف شده بعدها دچار انشعاب می‌شوند و از سوی دیگر مجاهدین نیز با ورود مسعود رجوی که ظاهرا قصد احیای سازمان را داشت ره به فرقه گرایی بردند  و چپ در دهه شصت دچار تلاشی شد.

شاید بتوان مدعی شد که تراب حق‌شناس (که از مارکسیست‌شده‌های اولیه این سازمان به شمار می‌آید) با انتشار این اسناد قصد اعاده حیثیت از م.ل را دارد چراکه اساسا با مرگ کمونیست‌های اولیه سازمان کسی نیست که روند تلاشی و به هرز رفتن چپ ایرانی را با استناد به مدارک مستند شرح دهد. چراکه شهرام با تغییر ایدئولوژی دست وحدت به سوی چریک‌های فدایی دراز می‌کند ولی چریک‌ها و علی‌الخصوص حمید اشرف، با اتخاذ موضعی مقتدرانه (مبنی بر کمونیست ناب بودن چریک‌ها و دوالیستی فرض کردن م.ل بخاطر عدم انشعاب از مجاهدیان مسلمان) این تغییر ایدئولوژی را اصولی ندانسته و با برجسته ساختن اختلافات امکان‌های وحدت را از بین می‌برند. از سوی دیگر عدم انتشار این اسناد توسط چریک‌ها که نسخه‌هایی از این نوارها را در اختیار داشتند این حدس را تقویت می‌کند که با مرگ کادرهای اولیه دیگر کسی باقی نمانده تا از رویکردهای این طیف دفاع کند. نیازی که متاسفانه دیر احساس شد.

باری مجددا باید اذعان داشت که این تنها یک حدس است و طبعا نمی‌توان آن را به‌مثابه واقعیت ارزیابی کرد مگر اینکه حق‌شناس در مورد این حدس و گمان‌ها سکوت پیشه کند.

 

 

-------

پی‌نوشت:

 

  1. تراب حق شناس  در دهه سی شمسی طلبه قم و نجف بوده و بعدها از اعضای اولیه مجاهدین خلق شد. در دهه 50 همراه با حسین روحانی در نجف مذاکرات مفصلی با آیت‌الله خمینی داشت و البته نتوانستند ایشان را راضی به حمایت از مجاهدین کنند. در سال 54 او هم مارکسیست شد و سال 60 به اروپا رفته با پوران بازرگان؛ بیوه محمد حنیف نژاد ازدواج کرد.
  2. توضیحات تراب حق‌شناس به هنگام انتشار اسناد صوتی گفت و‌گوهاى درونى بین دو سازمان چریک هاى فدائى خلق ایران و مجاهدین خلق ایران
  3. سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام ، گروهی از نویسندگان، موسسه مطالعات و تحقیقات سیاسی1387، ص213

 

!! نوشته شده توسط سرتق | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | ۱۳۸٩/۱٠/٦ نظرات ()

متن سانسورنشده’ یادداشت ابتر مانده در روزنامه شرق روز سی‌ام آبان

روز جهانی فلسفه و چالش‌های فکر ایرانی
طرح هولناک چند پرسش در کمون
 
 سام محمودی / sampuraziz@gmail.com

 

 

این نوشته، متن سانسور نشدۀ یادداشتی است که پیش‌تر به‌شکلی ابتر و بی‌سر وته به مناسبت روز جهانی فلسفه، روز ۳۰ آبان ۱۳۸۹در روزنامه "شرق" منتشر شد و جز شرمساری در میان اهالی اندیشه برای این‌کمترین بجای نگذاشت و تلاش ناگزیر والبته از سرناچاری مدیر مسئول برای بقای روزنامه بر تقلای مذبوحانه راقم جهت جلو گرفتن از سانسور چربید؛ چیزی شبیه تلاش برگزارکنندگان روزجهانی فلسفه در ایران که برای اعتباریافتن تفکر هرچه در توان داشتند دریغ نکردند و حاصل آن شد که دیدیم: همان حرف‌های تکراری با آدم‌هایی تکراری‌تر! تلاش یادداشت پیش‌رو تلنگر و طرح هولناک چند پرسش در کمون پیرامون روز جهانی فلسفه است؛  روزی که لابد هر کشوری با گشودن موزه‌ی فلسفه‌اش نویافته‌ای از میان سنگواره‌های فکری‌اش را به رخ دیگران می‌کشد.

 

 

۱- روز جهانی فلسفه چیست و اساسا در این روز چه مناسکی را باید بجا آورد؟

لابد هر کشوری مفتخر به تاریخ مسعود خویش، با گشودن موزه فسلای فلسفه‌اش۱، نویافته‌ای از میان سنگواره‌های فکری‌اش را به رخ دیگران می‌کشد! اما اگر چنین باشد، خزانه فلسفی هر تاریخی تا چند دهه پاسخ‌گو می‌تواند بود؟

این پرسشی‌است همواره، برای جغرافیای تفکر رسمی ما، که استواری خویش را تماما بر تزی اقبالی- شیخ ‌فضل‌اللهی۲ بنیاد کرده‌است و «آنچه خود داشت»۳. باور به اینکه مسئله ساکنان باختری زمین، تقلایی نافرجام در منجلاب غربت غربی خویش است و در این میان ساکنان شرقی این کره را اندیشه‌ای جز اشراق وجود، شایسته نیست. مبادا ذهن ایرانی در سفره انیرانی راه به بیراه برد.

طنز این قصه نگر که هنوز حتی نیمی از این میراث ‌نیز از سایه به روشن نیامده‌است. و صد البته، این، میراث‌خواران را خوش‌تر که یکی دو قرن بیشتر، می‌توانند با چاپ و پراکندن فکر دیروزی، با تحشیه‌و تصحیح و... به خوان موروثی خویش تفاخر ورزند. حال شیخ اشراق نشد، فارابی! که دفعتا بسیار داریم از این اطعمه در سفره بی‌کرانهء موزه‌هایمان.

سخن کوتاه: ماجرای روکرد «آنچه خود داشت» شباهتی غریب به سفره‌‌های زیرزمینی نفت ایرانی دارد که سرنوشت محتوم‌اش پایان است.

 

۲-فکر دیروزی چندان که از نامش بر می‌آید اغلب (و نه به ‌تمامی) دغدغه‌های پیشینیان را یادآور است، دغدغه‌هایی زمانمند که اساسا در جهان امروز موضوعیتی ندارند. با وجود این، بازخوانی این دغدغه‌ها بدون هیچ سنخیتی با مسائل انسان معاصر، تکراری ناتمام یافته‌اند، درحالی‌که می‌بایست آن‌ها را به‌مثابه بخشی از تاریخ تفکر، گسست و مورد واکاوی انتقادی‌ قرار داد، گسستی که فلسفه غربی به‌وضوح توانسته به آن دست ‌یازد و شرق اما در افسون تنیده‌شده بر گرد مواریثش به تقدیس اسطوره‌هایش مشغول مانده، هم از آن سان که قبایل کهن به توتم‌ها و تابوهایش می‌نگرد. توگویی آنها بنیادی فراسوژه‌ای دارند و نمی‌بایست با چشم عقل دیدشان.

گاه در لابلای گفت‌و شنود‌های روشنفکران پرسشی همواره در کمون مطرح می‌شود که: چرا فلسفه ایرانی- اسلامی پس از ملاصدرا دچار رکود شده و نمی‌توان از فیلسوفی با یک دستگاه فکری منسجم و سیستماتیک یاد کرد؟

پاسخ این پرسش را گروهی در مغفول ماندن اندیشه ‌اسلامی می‌بینند و گروهی دیگر در ورود فلسفه‌های غربی که جز از خود گم‌شدن، ارمغانی برای اندیشمندان اسلامی نداشت: ذهن ایرانی در سفره انیرانی راه به بیراه برد.

اما ماجرا ریشه‌ای بنیادی‌تر از این دارد: افسون داشته‌های به‌ارث رسیده از پیشینیان و گریز از گسست از تاریخ گذشته. نمونه بارزش درآوردن عرفان از دل هایدگر و...

از سویی این پرسش کماکان در کمون است که: آیا فکرِ دیروزی گره‌گشای دغدغه‌های امروزین انسان ایرانی هست؟ و اگر هست...

در این میانه کافی‌است آن بنیاد‌های فکری را به تیغ نقد سپرد و به لعن داعیان اندیشه خودی گرفتار آمد. به‌گمانم آیزایا برلین بود که در گفت‌وگویی هملت (ویا شاید ادیپ شهریار) را نماد پویایی تمدن غرب خوانده بود که با پدرکشی قدم به‌جلو برداشته. آیا نماد تمدن این جغرافیا اسطوره رستم نیست که «فرزند کشته‌است به پیران‌سرا»۴ . جالب‌تر اینکه اغلب کسانی امروز به‌عنوان فیلسوف معرفی می‌شوند که در دو قطب افراط و تفریط متذبذب مانده‌اند: نحله‌ای مات گذشته خاور زمین وگروهی افسون شده‌ی اندیشه باختر.

 

۳- از دیگر سو مدعیان فکر غربی با تاریخی خواندن تفکر پیشینیان (که دفعتا سخن بجایی‌ست) آن را یکسره مردود و بی‌مناسبت با زندگی امروزی دانستند و نتیجه این روکرد آن‌شد که دیدیم: رکود اندیشه‌ای همخوان با زندگی در این زیستجهان و بی‌موضعی و انفعال در برابر اندیشه وارداتی. نمونه بارز مدعای این‌کمترین اندیشه انتقادی است که گروهی از فرانکفورتی‌های ایرانی(که ازآن حرفهاست) عرضه می‌کنند، آن‌هم با استناد به آیاتی چند از آدورنو و هورکهایمر و بنیامین و نیم‌دوجین از این اسامی عریض و طویل با این تصور که می‌توان با تمسک به این متفکران حرف تازه‌ای زد.

فراموش کرده‌ایم که در تفکر غرب، فلاسفه به‌مثابه دوندگان دوی استقامت چوب به دست بار امانت را به دونده بعدی می‌دهند تا در میدان فکرورزی روشمندانه به پیش بروند. ما در این میان چه‌کرده‌ا‌یم؟ نیم‌دوجین پرسش‌از تفکر غرب با ماهیتی مصرف‌زده که برخاسته از ذهنیتی ابزاراندیش است، دریغ از این‌که پرسش‌های جدی مغفول مانده میان درگیری‌های روزمره، خودبه‌خود پدید می‌آید.

زمانی ، مصطفی شعاعیان، "یگانه‌ی متفکرِ تنها"۵، آیه‌پرستی را یکی از معضلات فکر ایرانی می‌دانست۶؛ که در دوره‌ای کنج خانه‌های تیمی تنها به تغییر جبری تاریخ زیر لوای کمونیسم روسی می‌اندیشید و گاه چنان این خبط چپ ایرانی را بر سرش می‌کوبید که خدایگان از عرش به فرش برسد.

و اینک طنز تاریخ‌را نگر: ما مریدان راستین۷، کماکان با باور به معجزه آیات خدایگانی دیگرگون (این‌بار از لاک گرفته تا ژیژک) سودای مقصدی را داریم تا لنگ‌لنگان خرک خویش بدانجا برسانیم. نام این را نیز گذاشتیم بومی‌سازی!

 

۴- بومی‌سازی! به جای برگرفتن متد اندیشه و آموختن چگونه‌اندیشدن، تفکری را که وام گرفته‌ایم، به زیست‌جهان خویش تعمیم می‌دهیم. جالب این‌که در این جغرافیا اغلب هر پدیده وارداتی تغییر شکل داده به چیزی غیر از خودش بدل می‌شود: بومی سازی امری است که نمونه بارزش را در کمونیسم دیدیم، در حالی که نیاز به بی‌یادآوری نیست که بومی بودن در انترناسیونالیسم ومارکسیسم جایی ندارد. راستی را نگر که نقطه عزیمت تفکر هایدگر را در یک خوانش اسلامی عنایت یزدانی تلقی کردیم و چه خوش‌که مارکس تأویل اسلامی برنمی‌تافت.۸

ماجرای غم‌انگیز روشن‌فکری در ایران نیز درست از جایی آغاز شد که تمایزی میان تفکر آکادمیک و جریان روشنفکری دیده نشد. حائری‌ها در کلاس درس خود ماندند و ملکی‌ها در مقام روشنفکر سودای تغییر درسر پروراندند. و سرنا از سر گشادش نواخته شد: این یکی فلسفه را محدود به خوانش ملاصدرایی کرد که به استعمار و استبداد و مردم‌سالاری و طبقه نمی‌اندیشید و آن دیگری چنان سودای غرب درسر داشت که‌اندیشه‌اش بنیادی تئوریک (برگرفته از خواست و نیاز این جغرافیا و بنیان‌های فکری‌اش) نیافت و به‌دنبال فرمولی وارداتی برای تغییر دست‌به دامان چین و شوروی و... شد۹. و این دو یا ملاقاتی نداشتند و یا چون جلال آل‌احمد که غربزدگی سید احمد فردید را نفهمید در فهم اندیشه دیگری دچار مشکل بودند.

 

۵- قصه نبود آموزش روشمند فلسفه در ایران از حیث آکادمیکی آن نیز سر دراز دارد و باز گویی گفته‌های پیشین است: فلسفه آموختن در این جغرافیا محدود به تدریس اسفار ملاصدرا شد و تاریخ فلسفه کاپلستون که خوانشی اسکولاستیکی از تاریخ فکر غربی بود و همین. جالب‌تر اینکه این دور باطل کماکان ادامه‌دارد...

 

 

 

پانویس‌ها---------------------------

1)       فسلا: فسیل‌ها

 

2)    در این تز دو واکنش وجود دارد:واکنش اول بنیادگراست و بر این باورخود پافشار، که ما همه چیز در بنیادهای فرهنگی‌مان داریم، نیازی به هیچ کدام از دستاوردهای غرب نداریم ومی‌بایست هر چه را که غربی است بیرون ریخت. واکنش دوم بر خودبنیادی اندیشه شرقی-اسلامی تاکید دارد: هر چه را که در اندیشه و تمدن غربی می‌بیند، در بنیادهای فرهنگی‌مان می‌یابد. نمونه بارزش درآوردن مفاهیمی چون جامعه مدنی از اندیشه فارابی است و مدعایی که خود جای بحث دارد: فارابی بنیادگذار اندیشه جامعه مدنی ‌است!

 

3)    عنوان کتابی است ‏از احسان نراقی که مصرانه بر این باور خود پای می‌فشارد که هر چه بخواهی در میراث تاریخی و تمدنی ما وجود دارد و نمی‌بایست بیهوده در غرب به دنبال آن گشت و البته ‏کنایه از کسانی که با شعار «آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»! نیچه را در خیام می‌یابند و جان لاک را در فارابی!

 

4)    اشاره‌ای به بیت «که‌را آمد این پیش کآمد مرا/که فرزند کشتم به پیران‌سرا» شاهنامه فردوسی/تصحیح ژول مول/جلد دوم/ص٣٧٧/بیت ١٢٩۵/انتشارات علمی و فرهنگی/ چاپ ششم ١٣٧۴

 

5)       عنوان کتابی از هوشنگ ماهرویان؛ نشر بازتاب‌نگار؛ ١٣٨٣

 

6)       کتاب انقلاب/مصطفی شعاعیان/ انتشارات انقلاب ١٣۵٨/ ص١۵

 

7)    اشاره‌ای به این تعریف اریک هوفر از مرید راستین که: «... وی مسافر سر راهی با احساس سرشار از گناهی است که بر مرکب هر آرمانشهری از مسیحیت تا کمونیسم سوار می‌شود. وی آدم متعصبی است که به یک استالین یا مسیح نیاز دارد تا بپرستدش و برایش بمیرد. وی دشمن خونی وضع موجود است و مصرانه، جانش را فدای رویایی دسترسی ناپذیر می‌کند.» ر . ک مرید راستین . اریک هوفر . ترجمه شهریار خواجیان . نشر اختران . چاپ اول . تهران . ۱۳۸۵ . ص ۲۰

 

8)    طنز تاریخ را نگر که این نیز از ما برآمد با سازمان مجاهدین خلق که با دوئالیسم پیگیرش تلاش درجهت جامعه بی‌طبقهء توحیدی داشت و خوانشی اسلامی از ماتریالیسم دیالکتیکی!

 

9)    نگاهی از درون به جنبش چپ ایران؛ گفت‌وگوی حمیدشوکت با محسن رضوانی/ صص۶٩ و ١۶٨وایضا نگاهی از درون به جنبش چپ ایران؛ گفت‌وگوی حمیدشوکت با ایرج کشکولی/ص۳۴.

 

 
!! نوشته شده توسط سرتق | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸٩/۸/۳٠ نظرات ()

نوشته این‌کمترین در روزنامه شرق روز شنبه22آبان‌ماه

چهره تهدیدآمیز یک پرسش
خاراندن جایی که می‌خارد
 
 سام محمودی‌سرابی-sampuraziz@gmail.com





 

فلسفه نبردی با جادوشدگی ذهن ما به وسیله زبان است.
ویتگنشتاین*

پرونده گروه اندیشه در این شماره از روزنامه شرق با پرونده‌هایی که پیشتر اندیشه‌های یک فیلسوف یا متفکر در حوزه‌های مختلف را به بهانه سالمرگ یا تولد محوریت قرار می‌داد، تفاوتی عمده دارد. در این شماره به ویتگنشتاین پرداخته‌ایم چون نه سالمرگ اوست، نه سالروز تولدش و نه کتاب جدیدی از او به فارسی یا دیگر زبان‌های زنده و مرده منتشر شده. به ویتگنشتاین پرداخته‌ایم چون همه آثارش منتشر شده و دستخط یا دست‌نوشته‌ منتشرنشده‌ای از او کشف نشده. باوجودی که این پرونده به مرحوم فریدون فاطمی که چون ویتگنشتاین شورمندانه زیست تقدیم شده اما سالمرگ او نیز نیست. به این فیل‌سوف پرداخته‌ایم چون او خود بهانه‌ای است برای پرداختی شورمندانه به ماهیت و کارکرد فلسفه و این شورمندی را می‌توان از جای‌جای آثارش ردیابی‌کرد.

پس این پرداختن به ویتگنشتاین ناشی از چیست؟ به ‌باور این‌ کمترین، ویتگنشتاین تنها در فضای فکری و فلسفی ما اندیشیده می‌شود در حالی که او دغدغه‌ای جز این دارد و معتقد است آدمی در حصر زبان و بازی‌هایش مانده و باید او را آزاد کرد. بازی‌های زبانی از منظری ویتگنشتاینی کاربرد واژه‌ها در تعاملات زندگی اجتماعی (نظیر قراردادها، گزارش‌ها، و تمامی گفتمان اجتماعی انسان که بستری داشته، به هدفی وابسته‌اند) وجوه مختلفی دارند.

او حتی به ‌تعبیری خود تفکر و نگاه غالب به فلسفیدن را به ‌چالش طلبید و حتی اگر بخواهیم با همان قالب به او و نوشته‌هایش بنگریم با شماری گزاره منطقی ویرانگر و گیج‌کننده و البته تئوریک مواجه خواهیم شد که تنها عایدی مخاطب در فرآیند فهم این گزاره‌های خشک و خشن، خستگی است. آن‌ هم وقتی یک پارادوکس هولناک چهره تهدیدآمیزش را به رخ می‌کشد: دو نظام فلسفی که اولی داعیه پایان فلسفه دارد و دومی این پایان را زیر سوال می‌برد. درحالی‌که برخی از شارحان آثارش با استناد به گزاره‌ای در پژوهش‌های فلسفی که مدعی ‌است یک روش واحد فلسفی وجود ندارد، هر چند روش‌هایی وجود دارند مانند شیوه‌های درمانی متفاوت او را منادی پایان و مرگ فلسفه خوانده و اندیشه‌هایش را پایان اندیشه دانسته‌اند.

طبعاً در این فرصت پرداختن به زندگی شورمندانه او چیزی به یافته‌های پیشین ما نخواهد افزود. و طبعاً همه کسانی که نام ویتگنشتاین را شنیده‌اند می‌دانند که او دو نظام فلسفی دارد که هر یک محصول دوره‏ای از حیات فلسفی اوست. کتاب رساله منطقی - فلسفی (Tractatus Logico - Philosophicus) محصول افکار او در دوره اول است و در دوره دوم با کتاب پژوهش‌های فلسفی، که پس از مرگش به چاپ رسید، تصویری جدید از فلسفه بنیان ‌نهاد.

ویتگنشتاین در کتاب اول مدعی بود توانسته همه مسائل فلسفه را حل کند. تئوری بنیادین کتاب، نظریه تصویری زبان (picture theory of language) است که بر اساس آن، زبان تصویر واقعیت به‌ شمار می‌رود و البته واقعیات در زبان منعکس می‏شوند.

در مورد انگیزه‏ای که ویتگنشتاین را به نوشتن این کتاب برانگیخت، گفته‏اند در یکی از روزهای پاییز 1914 که وی در جبهه شرقی جنگ(‌جهانی‌اول) مشغول خواندن روزنامه‏ای بود توجهش به کروکی یک تصادف رانندگی جلب می‏شود و این اندیشه به ذهنش خطور می‏کند که اجزای تشکیل‏دهنده کروکی مانند طرح خانه‏ها و اتومبیل‌ها مطابق با خانه‏ها و اتومبیل‌های واقعی و در واقع تصویر آنها هستند. به همین ترتیب ممکن است اجزای تشکیل‏دهنده یک قضیه، که ساختار قضیه را تشکیل می‏دهند، نیز مطابق با واقعیات موجود در جهان و تصویر آنها باشند. مسائل فلسفی مولود عدم استعمال صحیح زبان هستند و فیلسوف، به عنوان درمانگر، که به استعمال صحیح زبان متعارف توجه دارد، باید به کسانی که دچار مسائل فلسفی می‌شوند، به مرور زمان، استعمال صحیح زبان را نشان دهد و آنها را عادت دهد تا تلاش کنند دچار سوءتفاهم نشوند.

این نظریه در پژوهش‌ها پخته‌تر می‌شود. ویتگنشتاین از درگاه زبان وارد خانه هستی می‌شود و ناگزیر از مهندسی فلسفه است چراکه به‌باور او زبان دچار نوعی هرج‌ و مرج است و مقصر این درهم و برهمی آن نظریه‌پردازان و فیلسوفانی هستند که هنگام تدقیق و تحدید یک مساله مسائل دیگر را از نظر دور داشته و واژه‌ها را از جایگاه بازی زبانی (Language Games)خاص خود به جایگاهی که مناسب آن بازی نیست کشانیده‌اند.

فلسفه در ویتگنشتاین دوم (پژوهش‌های فلسفی) عمل درمانی است؛ درمان زبان! و برای روشن‌تر شدن موضع خود در قبال کار فلسفی نشان دادن راه خروج به مگسی را که در بطری گیر افتاده است مثال‌ می‌زند (درباره رنگ‌ها) و سرانجام کار فلسفی از منظری ویتگنشتاینی یعنی خاراندن جایی که می‌خارد (فرهنگ و ارزش).

به عقیده ویتگنشتاین خطا و اشتباه بزرگ فلاسفه مدرن تاکید بر اشکال بیان به جای تاکید بر کاربرد آنها در جریان زندگی و فعالیت روزمره است. بسیاری از مسائل و معضلات فلسفی ناشی از قضاوت درباره حرکات موجود در یک بازی بر اساس قواعد و مقررات بازی دیگر است. او با محور قرار دادن این موضوع اندیشه‌ای را مطرح می‌کند که قصدش معالجه بیماری است و تاکید می‌کند که فقط این درهم و برهمی‌هاست که پی‌افکندن اندیشه‌ای دیگرگون را ناگزیر می‌کند؛ اندیشه‌ای ناظر بر گزاره‌ها...

ویتگنشتاین درباره درمانگری فلسفه می‌گوید: پرداخت فیلسوف به یک مساله همانند مداوای یک بیماری است. درست همان طور که یک درمان منحصر به فرد برای همه بیماری‌ها وجود ندارد، یک روش واحد فلسفی هم وجود ندارد. درمانی که باید به کار رود، بستگی به نوع بیماری و شخصی دارد که به آن مبتلاست.

اما آیا با قرار گرفتن هر گفتمان در جای خود یعنی در صورتی از بازی‌های زبانی بشر دیگر به فلسفه نیازی خواهد داشت؟

---------------------------------

* پی‌نوشت‌ها در دفتر روزنامه‌ موجود است.

!! نوشته شده توسط سرتق | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | ۱۳۸٩/۸/٢۳ نظرات ()

نوشته این‌کمترین در روزنامه شرق روز یکشنبه16 آبان‌ماه

پارادوکس‌های ناگزیر نوشتن در حوزه اندیشه
یک ضدمانیفست برای نوشتن
 
 سام محمودی‌سرابی-sampuraziz@gmail.com

یادداشت پیش رو، قبل از هر انگاره یا پیش‌فرضی، سعی در بازنمایی و نقد تصویری دارد که در این سال‌ها، از رخ‌داد نوشتن پیرامون هر امر ناظر بر تفکر و اندیشه در مطبوعات ایجاد شده است. این نگاه (فارغ از هرگونه ارزش‌داوری پیشینی) از انگاره‌ای ناشی می‌شود که گروه اندیشه شرق و پیش از آن اعتماد، سعی در شکستن آن داشته و دارد. طبعاً ممکن است این حکم (که به واقع یک حکم بلاواسطه است) بسیاری را خوش نیاید اما نکته اینجاست که ماجرای تفکر و پراکندن و نشر آن در مطبوعات به مثابه گنجاندن فیل در فنجان است تا دعوت و میانجیگری تفکر یا به‌تعبیری تئوریزه کردن خرد(!)قبیله‌ای در جوامع عقل در چشم. جوامعی که در روند تئوریزه‌سازی چون گنگ ‌خواب‌دیده در سحر ساحره‌ای به‌نام رسانه، عملکردی دیکته‌شده دارند تا کنشی خردبنیاد! چراکه اساساً خرد نقاد محصول فردیت مدرن است و همین فردیت در عرصه عمل خرد جمعی را سامان می‌بخشد. از این حیث در این نوشتار از خرد قبیله‌ای سخن به‌میان آمد تا خرد جمعی چراکه اساساً خرد جمعی، حداقل تا زمانی موضوعیت دارد که بتوان نمود عینی آن را در ساحات اجتماعی مشاهده کرد و این نمود محصول فردیتی است که می‌تواند نقادانه بنگرد. سخن کوتاه: نوشتن در حوزه‌ اندیشه، باید تمام هم و غم خویش را مصروف میانجیگری تفکر کند و بس! با ایجاد و سامان دادن به تالارهایی بتواند مخاطب خویش را با اتصال به تئوری به حیطه ناممکن‌ها ببرد. از سوی دیگر باید ‌پذیرفت که نوشتن و مواجهه تئوریک با جهان پیرامونی نمی‌تواند محدود به رویکردهای ساده‌انگارانه پوزیتیویستی باشد، یا حداقل، اگر امری، یک وجه تک‌بعدی (فارغ از ارزش‌داوری) و بدیهی داشته‌ باشد باید از درگاه شک به آن نگریست تا مگر از این درگاه، دشت اثبات را فهم کرد؛ البته نمی‌توان منکر این مساله بود که مفاهیمی نظیر امید، تحمل و... که در خرد جمعی به مثابه بدیهی‌ترین فضایل تقدیس می‌شوند، نیازمند واشکافی و نقد وارونه (Negative) هستند چراکه امروز بخش عمده‌ای از این فضایل در عرصه عمل کارکردی تاسف‌بار می‌یابند. پیش از آغاز سخن باید عنوان شود که این یک ضدمانیفست برای نوشتن در صفحه اندیشه است!

نوشتن؛ همین و تمام*

پرسش این است: چرا دشوار می‌نویسید در صفحه اندیشه روزنامه‌ای که مخاطبان عام، بسیار دارد و مخاطب خاص‌اش در اقلیت‌اند؟

نکته قابل توجه در پاسخ به این پرسش، طرح ماهیت و ضرورت «اندیشه‌نگاری» در قالب امروزینگی است. چگونه می‌توان به حقیقت اندیشه‌هایی پرداخت که پس از گذشت 24 ساعت، به واقعیت شیشه پاک ‌کردن می‌پیوندند؟ اصلاً در کجای دنیا، روز‌نامه، چنین رسالتی را بر گرده دارد؟ این کمترین که به چشم و گوش نه دیده است و نه شنیده که در جوامع پیش‌افتاده از حیث فرهنگ و اقتصاد و... چنین رسالتی بر دوش روزنامه گذاشته شده‌ باشد!

اما قصه اندیشه در مطبوعات از کجا شروع می‌شود؟ تا جایی که این کمترین مطلع‌ است اساساً گنجاندن مباحث فلسفی در لا‌به‌لای اخبار زندگی روزمره خاص زیست‌جهانی است که بر بنیادهای ایدئولوژیک استوار شده و به تعبیری، مقصود خود را بر تئوریزه‌سازی خرد جمعی در سمت و سویی متمرکز کرده که ایدئولوژی غالب به آن سوی می‌رود! از این حیث باید عنوان کرد که اساساً سابقه طرح مباحث نظری در روزنامه‌ها، خاص جغرافیای شرقی ماست و حاصل آن ذهن اسطوره‌ای و قبیله‌ای روز- مرده ساختن اندیشه است. و محصول چنین رویکردی حاکمیت ذهن قبیله‌ای است چراکه اساساً بدون قبیله هیچ هستی، هیچ هیچ. نمونه بارز این مدعا، روزنامه پراوادا  (حقیقت) ارگان حزب کمونیست کشور شوراهاست که در دوره‌هایی مقالات سنگین فلسفی، جامعه‌شناختی، اقتصاد سیاسی و... را از تئوریسین‌های حزب (از لنین و بوخارین گرفته تا استالین و...) در خود جای می‌داد. البته نباید از خاطر برد که رویکرد اغلب این مقالات تئوریزه‌سازیِ توجیه‌گرایانه عمل سیاسی رهبران حزب بود و تئوریزه کردن تفکر جمعی به‌ همان سمت و سویی که رهبران حزب می‌خواستند. این درحالی ‌است که اکنون و فقط اکنون با یک فاصله کانونی نود و اندی ساله از انقلاب اکتبر می‌توان لنینیسم را بررسی کرد که چه کرد و چه می‌خواست. می‌توان خواسته‌های انقلاب اکتبر را نه از زبان رهبران انقلاب بلکه باید از لابه‌لای سطور نانوشته‌شان بیرون کشید. از این حیث باید گفت سرنوشت همان بود که هست. اندیشه (چه ایدئولوژیک، چه پدیدارشناختی و چه...) مانند لبنیات واجد تاریخ انقضا می‌شود و در این میان اغلب انتظار می‌رود که نویسندگان مطالب این صفحات ساده‌نگاری کنند تا... بیچاره زبان فلسفی! در عهد عسرت تفکر انضمامی و دوره‌ای که کارخانه‌های کنسرو اندیشه در قالبی شکیل و دوست‌داشتنی و البته قابل حمل، روح هگلی یا عقل نقاد کانت را به صورت خلاصه و کنسروشده با مواد نگهدارنده عرضه می‌کنند، چرا باید به ساحت زبان فلسفی وفادار بود؟ وقتی می‌شود و می‌توان ‌هایدگر را در 30 روز آموخت، دیوانه‌ایم که عمری را صرف خواندن هستی و زمان کنیم و صد البته از هر صد صفحه 10 صفحه بیاموزیم؟نکته اینجاست که اصولاً ماهیت و ضرورت حضور عنوان اندیشه(idea) بر سرکلیشه صفحه‌ای در یک روزنامه خود محل نزاع است چه برسد به کیفیت و نحوه عرضه محتویات آن! ماجرای اندیشه‌خوانی ما نیز از آن حرف‌هاست. شاید بتوان ادعا کرد که صفحه اندیشه در مطبوعات روزانه ‌تنها مداخله تئوریک در بازفهمی مسائل پیرامونی ماست و دعوتی به جهان پرسش‌ها چراکه به قول‌ هایدگر پرسش پارسایی تفکر است. طبعاً باید ‌پذیرفت که برای طرح یک موضوع (در یک حوزه خاص) باید به زبان آن حوزه خاص مسلح بود و در اینجا نمی‌توان از یک امر بدیهی غافل ماند و آن اینکه برای طرح پرسش (پرسشی انگیزاننده) باید زبانی پرسنده اختیار کرد و دفعتاً این زبان پرسنده زبانی ‌است خارج از گفتار‌ها و نوشتارهای روزمره؛ هرچند همین زبان در روزنامه دچار روز‌مرگی می‌شود و بیش از 24 ساعت عمر نمی‌کند. و در این میان دست بر قضا من و ما در مقام پرسندگان در چارچوب امروزینگی ناگزیریم روی لبه تیغ، تفکر را به والس واداریم به‌گونه‌ای که نه در هزارتوی مرجع‌نگاری ریزبینانه(که ویژگی حوزه کتاب است) افتیم و نه در ورطه ساده‌انگاری و اندیشه قبیله‌ای غرق شویم و این والس ناگزیر زبانی دیگرگونه می‌طلبد. زبانی فارغ از روز‌مرگی و ریز‌مانی و این سنخ از نوشتن دشوارتر از خواندن آن است. رخ‌داد «اندیشیدن در روز» درست از همین به‌اصطلاح دشواری آغاز می‌شود. از سوی دیگر می‌توان چنین نیز بررسی و تحلیل کرد که تمام تلاش ما این است که اساساً ایدئولوگ نباشیم! چراکه سعی در تئوریزه کردن عمل سیاسی یک نحله سیاسی و رویکردهای پراگماتیستی آن گروه( از هر جنسی) سرنوشتی جز پراوادانگاری و پراواداخوانی نخواهد داشت. البته امروز دیگر جهان در اتاق انتظار فلاسفه منتظر تعیین تکلیف نیست تا مگر مانیفستی برای تغییر نگاشته شود. آیا وقت آن نرسیده که به جای تغییر جهان، فصلی برای تفسیر تغییر باز شود؟

* عنوان کتابی از مارگریت دوراس نویسنده معاصر فرانسه
!! نوشته شده توسط سرتق | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | ۱۳۸٩/۸/۱۸ نظرات ()